تبليغاتX
مسافر کوچولو

مسافر کوچولو

ادبی

"هو اللطیف"

من شما را می شناسم ای ابر های رنگین پراکنده در افق !

من شما را می شناسم ای مرغان مهاجر غروب !

من عمری با تو و با غم کهنه ات زیسته ام ای خورشید رو به افول !

آغوشت را بر من بگشا ای ابدیت نهفته در رمز آلود ترین چشم انداز حزن انگیز غروب ...

مرا در ناشناخه های خود گم کن...

ای ابهام اساطیری نشسته بر ساحل مه آلود شفق...!

آنگاه مرا دوباره زنده کن تا از پس پرده ی نا محرم چشم  راز های عظمت و شگفتی تو را ببینم و بر این همه زیبایی تو به سجده بروم...

آه اگر بدانی که دلم سخت برایت تنگ است ...

پس مرا پذیرا باش...

آفتاب هستی بخش...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:26  توسط مسافر کوچولو  | 

"هو الصبور"

این احساس را شاید بتوان جذبه ی نور نامید:

خورشید هنوز نتابیده ... اما انگار هستی روشن روشن است...

وقتی چشمانم را می بندم نور مهتاب را می بینم که بر همه جا پاشیده...

دلم می خواهد پرواز کنم ...

بوی دریا می آید و صدای مرغان وحشی...

بدنم...شبنمی شده...

آرامم... گویی از خلسه ای سنگین به خود آمده باشم...

ستاره ها هم بی رمقند... افق اما روشن...

گونه هایش  گلی رنگ است...

                   گویی او ها از آغوش یار من باز می گردد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:56  توسط مسافر کوچولو  | 

"هو الملک الحق المبین"

دوش محبوبه ی شب را بوییدم...

 امروز دیدم که پژمرده بود و چون در آیینه ی دل خود نگاه کردم از بغض شکست...

 آه نفس بهار گستری کو تا چمنزار دلم را تازه کند؟ یا قطره ی زرین عشقی که کام جانم را شیرین؟

من اینجا نشسته ام روبروی قبله ی اقاقیها تا شاید باد رهگذر آرزوهایم را به عاطفه ی دور ترین امیدهای پنهان در قلب آسمان ها پیوند زند...!

و شاید ...  شاید چشم آسمان رحم کند و بر من ببارد قلبم از عطر باران بارور گردد و شکوفه ی نیایش در عمق دلم جوانه زند ...

                                 ...شاید...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 21:26  توسط مسافر کوچولو  | 

هوالمعشوق

نیمه شب ها عاشقان مستانه بازی می کنند

                                             با نو ا ی عشق لیلی عـشقـبـازی می کنند

نیمـه شب ها گریـه ها بوی خموری می دهند

                                             بـو ی پر پر گشتن و بـو ی صبو ری می دهند

نیمـه شب ها گریه ها بو ی خجالت می دهند

                                             بو ی یارب گـفتـن و حس شجاعت می دهند

نـیـمـه شب ها پـلـک ها بـارانـی این خانـه اند

                                             غـصـه هـا در قـصـه هـا پـنـهـا نـی و دیوانه اند

حـس خـوب هـم نو ا یـی با کـتـاب و بـا چـراغ

                                             مـحـرم تـنـهـایـی ام اشک و صبـو ری وفـراق

فـرصـت بـیـعـت نـد ا ر م ا ی پریشان همدمی

                                             شاهـد "شیدا" تو یی دستم به دامـان غـمی

                                                                   تاریخ سروده:۲۱/۲/۸۵

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:3  توسط مسافر کوچولو  | 

"هوالحکیم"

دریایی از نور پیداست...

 آن دور تر ها آنجا که مرغان دریا شاد می خندند...

 آنجا که گلهایش پیش تر از همه جا بهاری می شوند...

آنجا که شبنم هایش آیینه دار سحرند...

آنجا را می گویم...

افق را نگاه کن...

یک فرشته به من زل زده است...

                                            ببینم ...

                                                         ....آن تو نیستی...؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 2:5  توسط مسافر کوچولو  | 

"یا لطیف"

...کمی دیر شده اما آمده ام...

 آنقدر دویده ام تا به گرد راهت رسیده ام... 

چهره ات خاموش است اما زبانه های آتش را روی سینه ات می بینم...

زبانه هایی که هست و نیست را می سوزاند...

 آمده ام تا به صحرای وجودت شکوفه بدهم...

 تا دل خسته ات را در کنار اقاقیها بگذارم...

 می دانم دیر شده...

                       اما آمده ام...

                                         نا امیدم مکن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:28  توسط مسافر کوچولو  | 

یا معین

وقتی عاشق چشمات شدم تازه فهمیدم معنای زیبایی چیست...

وقتی تو رو تو قلب کوچکم جای دادم تازه صدای ضربان قلبم رو شنیدم...

وقتی دست در دستانت و نهادم تازه معنای گرمی رو درک کردم...

لحظه ها و ثانیه هایی رو که با تو سپری می کنم بیشتر پی به معنای زندگی می برم...

هنگامی که به فکر تو هستم ...می فهمم که آرامش چیست...؟!!!

و هر گاه به جدایی می اندیشم... کنار خود سایه ی مرگ رو می بینم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:23  توسط مسافر کوچولو  | 

"یا حق"

می دونی فاصله ی بین انگشتان واسه ی چیه....؟

واسه اینه که یه نفر دیگه با انگشتاش این جای خالی رو پر کنه...

پس به دنبال دستی بگرد که بتونه تا ابد دستتو بگیره...

من که فکر می کنم که این دست رو پیدا کردم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:16  توسط مسافر کوچولو  | 

" هوالمحبوب "

وقتی چند روز تو را نمی بینم ... رنگ دلم خاکستری می شود... خنثی نمی شود... بی روح و مرده...

دلم می خواست خودم را از بام به پایین بیندازم... کسی افتادن مرا نمی دید... فقط چشمان را می بندم ... و جاذبه ی زمین ... قانون نیوتن همه برای من آغوش باز می کنند اما من خودم را فقط در آغوش تو حس می کنم... هدیه ی جاذبه ی زمین مرگ است و دیگر ندیدن تو ... اما آغوش تو لذت مردن به خاطر تو را در آن گاه می دهد... و آن وقت است که جذب زمین ... جذب هوا ...مجذوب عشق من و تو می شود ... تا یک گاه دیگر بر یک بام دیگر تو را در آغوش من بسپارد...

اما بیا این لحظات را با هم باشیم تا نه جذبه ی زمین و نه جذبه ی آسمان ما را از یکدیگر جدا سازد...

عزیز دلم من بی تو دیگر چه خواهم بود...؟!! من با تو منم و بی تو ... پوچ...

                                                                                     فدای تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:20  توسط مسافر کوچولو  | 

هوالعلیم

تا حالا شده بخوای با همونی که اگه نباشه جون می دی بخوای حرف بزنی... اما هر چی بگردی پیداش نکنی....؟؟؟!!!!!

وای که دلت می پوسه اگه جوابتو نده....

اون وقت دلت هی بنا میکنه به شور زدن ...

با اینکه میدونی گرفتاره ... اهل اذیت و آزار نیست اما با خودت میگی نکنه منو نمی خواد ...نکنه بره...

اگه بره چی می شه...؟ من که می میرم اما اونم دلش برا من تنگ می شه...؟

می دونی قشنگی این موضوع کجاست....؟!!!!

اینه که اگه هزار تا فکرم بکنی یکیش سمت او نمی ره چون تو همه ی خوبی ها رو متعلق به او  و هر چه بدی و عیبه از خودت می بینی... آره او رو بهترین می بینی چون او رو اینطوری شناختیش....

دست آخر با اینکه به خودت اجازه نمی دی که فکرکنی که مریضه... اما با دلشوره می پرسی که حالش بده یا نه ..... و تا جواب رو بشنوی خدا می دونه که چه حالی می شی و چه نذرا که نمی کنی...

اما لحظه ای که او پیغام می ده که عزیز دلم من الآن پیغام هاتو دیدم ....حالم خوبه ببخشید...

آره اون وقته که می خوای بال دراری و دیگه هیچ آرزویی نداری تا ببینی اش و توی آغوشش جون بدی...

 

        عزیز دلم .... با این حال منو چشم انتظار نذار....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:4  توسط مسافر کوچولو  | 

هوالمعشوق

ای ترانه ی یادت دلاویز ترین رویا !

ای تکلم نامت طرب انگیز ترین شعر !

ای ترانه ی وصلت آشوب هزاران !

ای لطیف تر از نسیم سحر !

با عشق به دامان تو می گریزم تا در نور خورشید تو هر لحظه چون گل برویم...!

خواب بودم.... شاید می دیدم که چگونه در برابر زیبایی اساطیری اش چون شمع می شوم و قطره قطره می سوزم...

این شکوه ابدیِّت بود یا پرتو حسن ازلی او که مرا چنین به زانو در می آورد...؟

-راستی آیا شما هرکز آنقدر به گل همیشه بهار خیره شده اید که پروانه شوید؟-

و من پروانه شده بودم و گرداگرد او و به دنبال او و به تماشای تبسم های غنچه ای و معصومانه اش بی قرار و مضطرب به هر سو سرک کشیدم...

سپیده دم بود .... خواب بودم شاید....

 و می رفت که با خاطره ی گلها به رویای پروانه ها بپیوندم و می رفت که از فرط نزدیکی به او سر به دامان آشنای او بگذارم و هق هق گریه کنم ...

و می رفت که از از آغوش گرم محبت او هرگز به دنیا باز نگردم....

من کجا بودم....؟

آری در آغوش تو بودم.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:36  توسط مسافر کوچولو  | 

"هوالمحبوب"

اینم یه جوری از همون ۹۹ کلمه ای هاست....

کنارش نشسته بود ... نفسش بند آمده بود... می خواست صدایش کند ... نمی توانست ...حایلی بین او وصدایش بود...نمی توانست صدایش کند ....صدایش را می شنید... مضطرب صدایش می کرد... اما نمی توانست جوابش را بدهد ...

خسته بود ... آنقدر که حس می کرد ... دارد می میرد ... آنقدر دلش می خواست وقتی جان می دهد توی آغوشش باشد...

می ترسید... از همه می ترسید...

به این فکر می کرد او چقدر آرامش می کند... دوست داشت فقط بشنود... دستش را گرفت... روی لبانش گذاشت... خجالت کشید... احساس گناه می کرد... لحظه ای بیهوش شد...  وقتی که به هوش آمد دید صورتش تکان می خورد ... جوابش را داد ... دلش می خواست او را ببوسد ... با خود گفت کاش زود تر ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:2  توسط مسافر کوچولو  | 

"هو الحکیم"

دوستم می گفت باید بنویسی دوستت دارم ... اینطور که نبود ... گفت باید بعضی چیز ها را بنویسی... نمی دانم نتوانست بگوید که باید بنویسی دوستت دارم... یا نخواست بگوید یا حس کرد نباید متوقع شود...!

اما در حین صحبت هایش گفتم که برای بیان دوستت دارم لازم نیست که حتما" نوشته شود...! اما من چون او را دوست دارم برای او و به خاطر او می نویسم که ...عزیز دلم دوستت دارم...!

همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی

                                       که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو  نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

                                       دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی 

هیچ وقت نشده از بیان احساسات خودم خجالت بکشم...! اما اگر یک نفر ... یک غریب آشنا احساساتش را به من بیان کند... من شرمزده خواهم شد...!

در طلوع به امید دیدارت به رخ خورشید نگاه کردم .... اشکم جاری شد...آخر داشت مو های طلایی اش را دز آسمان رها می کرد...! تا ظهر دویدم...زیبایی خورشید چنان حرارت وجودم را زیاد کرد که در گذر گاه نشستم... امید داشتم که بیایی و جرعه ای از درٌِِ نابت نصیبم کنی...!

وای که چه زیباست این جمله در وصف تو:

 بوسه بر درج عقیق تو حلالست مرا...!

از کودکی صدف دندان را به روی لبهایم می گذاشتم و فکر می کردم... می گذاشتم و می خوابیدم... اما هرگز به این فکر نمی کردم  که لب را از حصار دندان رها کنم و نا خودآگاه بر روی دو افسون تو بگذارم....آری افسون... چشمانم ... چشمانت ...افسونگر نیست ... افسون بر لب توست .. افسون در دهان توست ... افسون در دل توست... افسون تویی... آری پر پرواز من تو هستی ...! من برای تو مثل وصله ای هستم برای لباس نو... اما اگر تو با من باشی من.... فقیری که شاه ... به او مرحمت کرده ... من دیوانه وار دوستت دارم...!

                        فقط برای خودت نوشتم ...! آری با تو هستم... عزیز دلم...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:59  توسط مسافر کوچولو  | 

۳ سال پیش رفتم مکه . من همیشه سعی می کنم کاغذ و قلم داشه باشم.... بعد از اعمال حج حس عجیبی داشتم سریع کاغذ و قلم را برداشتم و شروع به نوشتن کردم ....

به قول دوست عزیزم.... کاغذ را خط خطی کردم....

اگر خوابم مکن بیدارم ای دوست

                                 اگر مستم مکن هشیارم ای دوست

اگر رنـدم اگر عاشـق اگر مـست

                                 خراب باده ات می خوانم ای دوست:

"صـــدا ی  دلـبـرا ن  دلـــربـا  را

                                  گریـزا ن از دل هشیـارم ای دوسـت

که من چون صورت ماه تو دیدم

                                   نمی مانـد دگر آرامــم ای دوسـت"

سلام سـخـت حـا ل بـیـنـوا را

                                   شنـیـدم از دل بـیـمـارم ای دوست

چه نجوایی چه غوغایی چه حالی

                                  که گویا در صف اعـلـایم ای دوسـت

صدا می کردم و می خواندم او را :

                                 "گریزان حال و بی پروایم ای دوست"

چـو مـن تـنـهـای تـنهایم در این دیر

                                  نـمـی دانـم مـه رعنـایم ای دوسـت

چه رویایی چه هشیاری چه خوابی

                                  که مهمان در صف بالایم ای دوست

چـه آرا مـی چـه پـنـداری چه حالی

                                 نیالایم به خواهش دستم ای دوست

نـیـازی از سـر احـسـاس و خواهش

                                  بـه سوی مـرد م دنـیـایـم ای دوست

در  مـیـخـانـه  را  بوسـیـد  و  رفـتـم

                                  که "شیدا"ی جواب یارم ای  دوست      

                                                                                                   تاریخ سروده : ۱۲/۷/۸۲

                                                                                     شنبه بعد از اعمال حج تقصیر و نماز                                                                                                                                                              

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:33  توسط مسافر کوچولو  | 

امروز چون روز جمعه بود می خواهم یکی از شعرای خودم را برایتان بگویم ...

ز اعماق دلم  امشب تسلای غمت خواهم

                                   کشم آهی به لب فریاد گلی از دامنت خواهم  

تویی دلداده ی زیبا ؟ تویی زیبای نیلوفــر؟

                                    گل مرداب کی باشی ؟ تویی دلداده ی دلبـر؟

همه جانـم به قربانـت فـدای نام زیبایـت

                                     چو نیـلـوفـر به پای تو بـپـیـچـم مـن به دامانت

گل نرگس گل زیبا گل سرخی گل رعنا

                                     گل گـلهای دنـیـایـی گـل یـاسی گـل زهــرا

امین و مونس جانی طنین خنده ی عالم

                                      امـید قـلب زهرایـی نگـین انـگـشتر خـاتـم

هرآنکـس با امید تو بـخوابـد یا که برخیزد

                                      تـو نـور کـل دنـیـایـی بـیـا عـالـم به پا خیزد

کجایی ای طبیب دل ؟بیا ای نوگل زهرا

                                      بـیـا بـسـتـان ز این عالم تو تـاوان دل زهرا

منم"شیدا"منم حیران منم عاشق تویی مولا

                                      امـان مـن به درگـاهـت بـیـا ای نـامی والا

                                                                               تاریخ سروده:۳/۲/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:47  توسط مسافر کوچولو  | 

سلام حتما" می دانید که اینا چه هستند دیگه ۹۹ کلمه ای ....

هر اتفاقی که می افتاد  به یاد گذشته بود ... به یاد تعداد روز ها و سالهای گذشته می افتاد که او به تنهایی آنها را به هدر داده بود... یادش افتاد  روزی در کلاس اول دبستان در کلاس جا مانده بود و خوابیده بود که معلم آمد و او را بیدار کرد ...

    با خودش دوباره فکر کرد کاش الآن دوباره معلم بیاید و او را بیدار کند ... چشمانش را بست اما وقتی آنها را باز کرد که معلم مرگ در کلاس زندگی بالای سرش بود این بار او به زور می خواست که بماند اما دیگر برای او فرصتی نبود به جز رفتن....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:11  توسط مسافر کوچولو  | 

این هم یکی دیگه....

خود را در حصار سنگینی می دید و اما توان گریز نداشت... روز ها از اینکه دستی برایش ارزن بریزند خوشحال بود اما او امروز نمی دانست برای دخترک کدامین فال را گشوده بود که او ساعت ها گریسته بود...

   امروز ارزن نگرفته بود ...سایه ای بر سر خود حس ... ترسید چشمانش را بست خود را در آسمان حس کرد . دختر با چشمان گریان او را رها کرد ... فال این دفعه به نام خودش خورده بود .

دخترک گریست ... او نمی دانست برای چه؟! اما قلب کوچکش تپید ... چشمانش را باز کرد ... خود را بار دیگر در  قفس دخترک فال فروش دید.... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:37  توسط مسافر کوچولو  | 

سلام یکی دیگر از داستان های ۹۹ کلمه ای من...

از خواب بلند شد حوصله نداشت ساعت را نگاه کرد ... حسی گنگ به او گفت برخیز با بی میلی از جا بلند شد کتاب را از روی طاقچه برداشت بوسید لایش را باز کرد خواند شاد شد سوره یوسف آمده بود ... آینه را دید  اما تار بود... دست به کار شد تمام خاکها را پاک کرد ... گلها را آب داد... خانه را مهیا کرد پای در داخل حیاط نشست سرش را روب پایش گذاشت چشمانش را بست خوابش برد با صدای زنگ از خا پرید ... در را باز کرد ... پستچی بود ... او بوی پیراهن را می شنید ... امیدوار بیرون رفت ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 1:22  توسط مسافر کوچولو  | 

سلام دوباره ام را می پذیرید؟

امروز یک مطلب جالب دارم که یکی از دوستام توی یاهو میسنجرم گذاشته بود .....

تفاوت خون و اشک:

خون قرمزه رنگ عشقه اما اشک بیرنگه درد عشقه....

خون وقتی میاد می سوزه اما اشک اول می سوزه بعد بیرون میاد...

خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه...

جای زخم خوب می شه اما جای اشک نه...

خون همیشه مال درد و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال خوشحالیه...

جلوی خون رو می شه گرفت اما جلوی اشک رو نمیشه گرفت...

از جاری شدن خون کسی خجالت نمی کشه اما بعضیا از اینکه اشک بریزن خجالت می کشن...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:15  توسط مسافر کوچولو  | 

سلام دوباره... من می خوام این دفعه براتون از سری داستان های ۹۹کلمه ای هام براتون بگم.....

دستش را روی سرش گذاشت سرش درد می کرد یه جوری بود اما نمی دانست چی شده ؟ فکر کردشاید گرسنه اش باشد رفت که غذا بخورد یک کم گل و گیاه خورد اما طعمش را دوست نداشت فهمید که عادت ندارد فهمید که سیر است  گفت شاید خوابم می آید چشمانش را بست اما خوابش نبرد رفت و گشتی زد توی دریا تنهای تنها بود آخر همه از او می ترسیدند... حس کرد دارد می میرد ...ناگهان چیزی از چشمانش جدا شد...  نفهمید چیست؟ منتظر صدف شد... تا او را دید برایش گریست... صدف خندید... آخر کوسه هم عاشق ماهیها شده بود... اما تنهای تنها مانده بود.....!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:57  توسط مسافر کوچولو  | 

سلام به همه ...من برای اول آشنایی تصمیم دارم یک شعر از شعرای خودم رو براتون بخونم ، خیلی دوسشون دارم شعرامو میگم  ،  اما جون من جایی نخونید ، شاید ارزش نداشته باشه اما من با تنهایی هام با اونا حال می کنم......

دل در قدح و  می زده ، مخمور و خمارم

                                                           تا  دیده  شود   آن     مه   تابان   نگارم

دیدار  چنان  زلــف  پریـشــان  به  کنارم

                                                          چون دل به تو دادم به چه آید به قرارم

صد  فصل  خزان  در  پی  لعل تو دویدم

                                                         چون لعل بدیدیم  دگرش  فصل  بهـارم

داغ دل من ، وعده ی  میـعـاد  تو باشد

                                                         در هر گـذری دیده شوی ، به ز دیـارم

مست از سپر سایه ی خورشید چنانم

                                                        روشن کند آن نرگس مست تو کـنارم

"شیدا" صفت و  واله  و  مجنون تو باید

                                                      آشـفتـه ی  تو  دیده  کـند جام  شرابم

                                               

                                                                      تاریخ سروده:۱۰/۱/۸۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:53  توسط مسافر کوچولو  | 

سلام

من یه مسافرم

یه مسافری که حرفای زیادی برای گفتن داره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:18  توسط مسافر کوچولو  |