من شما را می شناسم ای ابر های رنگین پراکنده در افق !
من شما را می شناسم ای مرغان مهاجر غروب !
من عمری با تو و با غم کهنه ات زیسته ام ای خورشید رو به افول !
آغوشت را بر من بگشا ای ابدیت نهفته در رمز آلود ترین چشم انداز حزن انگیز غروب ...
مرا در ناشناخه های خود گم کن...
ای ابهام اساطیری نشسته بر ساحل مه آلود شفق...!
آنگاه مرا دوباره زنده کن تا از پس پرده ی نا محرم چشم راز های عظمت و شگفتی تو را ببینم و بر این همه زیبایی تو به سجده بروم...
آه اگر بدانی که دلم سخت برایت تنگ است ...
پس مرا پذیرا باش...
آفتاب هستی بخش...