"هوالمحبوب"
پیش رو٬راهی به کاروان آدمیان است و ...
پشت سر اما راهی به تو می رسد ٬ شاید...
تو مرا از پشت سرم بدرقه کردی...
با چشمانی منتظر...
زبانی تلخ...
مملو از فراموشی...
نگاه تو زبان تو را عربده می کشد ...
دروغ زیبنده ی تو نیست !
دریای طوفان است چشمان تو...
***
با یاد تو...به جلو می روم...
جلو تر ...
دشت ٬ تهی است....
خشک و تلخ است...
آه !
حسرت می برم آن زمان را !
آن دم که در دیدار تو...
دیر چشم از خواب گشودم !
نه ... شاید حسرت می برم ...
بر لحظه ی خفتن ٬ خواب نوشین !
دیر بود...
خیلی دیر !
بوسه های سبز خواب ٬افسون من بودند ...
لالایی دلنواز صبح مرا تا انتها بردند...
ندانستند با تو ٬ در دل من٬
جای خفتن نیست...!
رفتم
به سوی ساحل آرام رفتم٬
تا قصر جادویی دلداران رفتم...!
شعله های خشم من بود که بالا می رفت٬
از میان چشم های تو به سوی خواب نحس من...!
شکوه را دیدم در خواب سبز ...
خواب تهی...
راستی زندگی پوچ است بی تو !
همچنان موج دریا بودم...
یا که برکه ای در حال نجوا با ماه...
قبل از آغاز روز !
***
نه...
بیرون تر بودم..
در زمین نبودم...
آسمانی نبود...
تو هم نبودی!
شایدقدمگاه من شبستان خیالم بود...!
زنگ کاروان را می شنوم٬
خوابم آشفته می شود...
از خواب می پرم...
پیش رو راهی است که قدمهای کاروان رفته را
ذر آغوش کشیده ...
در ابتدای آن مسافری است جا مانده...
هزار آرزوی من در هزار شهر دنیا رفت...
می ترسم ...اما
پشت سر را نگاه می کنم !
لحظه ای جرات کافی است ...
با چشمان بسته به سوی تو می چرخم...
تو بودی....
با دل آذین بسته ای از بوسه ی لبخند...
***
این من هستم...
خاموش و سر گردان...
دنبال کاروان دلم نمی روم ٬
جا می مانم...
حسرت و دریغ !
هرگز...
توان جستجویم نیست!
راه پیمودن دیگر ندارم...
قدم هایم سخت تنهایند٬
کاروان رفته٬
روزگار دور هم رفته !
اما تو...
نرفتی !
***
شتاب کردم ... دیر شد
صبر می کنم٬
پاسخم را بده...
اگر از آنجا مانده ام...
مرا از خودت مران !
کور است دنیای خاموشان ٬ که تو را اینگونه بهاران نبیند
تو در هر قدم با منی...!
پس کاروان دل اینجاست...
سرای چشمان تو !