تبليغاتX
مسافر کوچولو

مسافر کوچولو

ادبی

مسافر کوچولو داره میره مدینه ...

شهر پیغمبر...

شهر آبا و اجدادی اش...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلش که حسابی هوایی شده٬ برا همین از یکشنبه تا حالا با خیلی ها خدا حافظی کرده...

تو رو خدا همه تون مسافر کوچولو رو حلال کنید...

هر کسی که به نحوی می شناسدش... حلالش کنید...

بار سومه که میره...اما دعا کنید که اینبار روش اثر بزاره..


بعد از مدینه هم میره مکه...

اونجا هم باید خیلی حواسش جمع باشه...

آخه مسافر کوچولو خیلی کوچیکه و مکه خیلی خیلی بزرگ...

اگه دقت نکنه ممکنه گم بشه و اون وقت هیچ وقت پیدا نشه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو رو خدا... یادتون باشه براش دعا کنین...

اونم قول میده واسه همتون طواف به جا بیاره و همتونو دعا کنه...

شاید دیگه نیام توی نت...

برام کامت نزارین اگه گذاشتین هم اومدم حتما می بینم...

پس دیدار ما ...باشه تا ۱۲ شهریور به بعد ...

 علی...  علی...

یا علی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 16:33  توسط مسافر کوچولو  | 

 

دیگه از خـستـگیـام خسته شدم

دیگه از بـستـگیـام بـستـه شدم

مــیـزنـم تـیـغ بـه بـنـد بـستـگی

مـگـه آزاد بـشـم ز خـسـتـگــی

بـسـه تـنـهـایی دیگه توی قفس

بـسه این قفس بدون هم نفس

دیـگـه بـسه تـشنـگی بدون آب

خـوردن فریـب و نـیرنـگ سراب

واسه هرکی دل من تنگ میشه

تا میفهمه دلش از سنگ میشه

دوستی از روی زمین پاک شده

مـردی و مردونـگی خـاک شده

هرکی فکر خودشه تو این زمون

تــو نـخ آب یـخ و گـرمی نـــون

بـایـد حـرف دلـمـو گـوش کنـم

هـمـه دنـیـا رو فـرامـوش کنـم

دستمـو بلنـد کنـم به آسمـون

خـودمـو رهـا کنـم از این و اون

دلـمــو  جـدا   کــنـم  از  آدمـا

 سیـنـمـو پـر کـنـم از یـاد خدا

دیگـه بـسه دیگـه بـسه انتظار

آب رحـمــت بر سر دنـیـا ببـار

شب تـار شب تـار شب تـار....

آسمون ! خورشیدو بردار و بیار

             "داریوش ارجمند"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:18  توسط مسافر کوچولو  | 

از دل افروز ترین روز جهان٬

                              خاطره ای با من هست٬

به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز٬

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

 

گل یاس٬

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس در آمیخته بود.

***

 

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم :" های !

بسرای ای دل شیدا٬ بسرای .

این دل افروز ترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

 

آسمان٬ یاس٬ سحر٬ ماه٬ نسیم٬

روح در جسم جهان ریخته اند٬

شور و شوق تو برانگیخته اند٬

تو هم ای مرغک تنها٬ بسرای !

 

همه درهای رهایی بسته ست٬

تا گشایی به نسیم سخنی٬ پنجره ای را٬ بسرای !

بسرای..."

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

***

در افق٬ پشت سرا پرده ی نور

باغ های گل سرخ٬

شاخه گسترده به مهر٬

غنچه آورده به ناز٬

دم به دم از نفس باد سحر٬

غنچه ها می شد باز .

 

غنچه ها می شد باز٬

باغ های گل سرخ٬

باغ های گل سرخ٬

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !

چون گل افشانی لبخند تو٬

                            در لحظه ی شیرین شکفتن !

                                                            خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شکوهی...!

همه عالم به تماشا برخاست!

 

من به دنبال دلاویز ترین شعر جهان می گشتم !

***

دو کبوتر در اوج٬

بال در بال گذر می کردند .

 

در صنوبر در باغ٬

سر فراگوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

مرغ در یایی٬ با جفت خود٬ از ساحل دور

رو نهادند به دروازه ی نور...

 

چمن خاطر من نیز ز جان مایه ی عشق٬

در سراپرده ی دل

غنچه ای می پرورد٬

-هدیه ای می آورد-

برگ هایش کم کم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

"... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

با شکوفایی خورشید و٬

                            گل افشانی لبخند تو٬

                                                      آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر٬

خوش تر از تافته ی یاس و سحر بافته ام :

" دوستت دارم " را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

***

این گل سرخ من است !

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق٬

که بری خانه ی دشمن !

                        که فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

 

در دل مردم عالم٬ به خدا٬

نور خواهد پاشید٬

روح خواهد بخشید."

 

تو هم٬ ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویز ترین شعر جهان را٬ همه وقت٬

نه به یک بار و به ده بار٬ که صد بار بگو !

" دوستم داری " ؟ را از من بسیار بپرس !

" دوستت دارم " را با من بسیار بگو !

     "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 13:57  توسط مسافر کوچولو  | 

برخیز زینب...

پرده از رخ بردار...

ای عقیله ی بنی هاشم...

بار دیگر کلام علی را از دهان مبارکت جاری ساز...

زینب...

کودکان بهانه ی تو را می گیرند...

اما برادر چشم انتظار توست...

حسین حسین حسین...

وای که این کلمه گوارا ترین کلمه ی هستی است...

او در انتظار است...

به خانه ی ابدی خود  خوش آمدی زینب...

فرشتگان در حسرت خدمت اند...

اما تو بی توجه به آنان ره حسین را در پیش گرفتی...

...

وفات عمه سادات و عقیله العرب... بزرگ خیمه دار عاشورا بر تمام دوستداران حضرت تسلیت باد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 14:27  توسط مسافر کوچولو  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک شعر عربی بود که می خواستم بنویسم ٬ اما گفتم اگه روون تر بگم بهتره...

اول روز پدر رو به بابای خوبم تبریک میگم ٬ که همه ی هستی من از اونه...

همون بابای خوبی که عشق علی ثمره ی وجود اونه و این آتش عشق رو به من هم منتقل کرد...

***

از ازل گل مرا چون سرشتند

یا علی به روی قلبم بنوشتند

 

مست مستم مست جامت

بر لب دارم ذکر نامت

 

مظهر جود و عطایی یا مولا

اسم اعظم خدایی یا مولا

 

یا علی مدد علی مولا مولا

***

امروز روز میلاد پدرم امیر المومنین...

روزی که با تمام وجود شاد هستم...

برام دعا کنید بتونم فرزند خوبی باشم...

این عید خیلی بزرگ بر همه مبارک...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 13:56  توسط مسافر کوچولو  | 

تو تنها دری هستی ٬ ای همزبان قدیمی

که در زندگی بر رخم باز بوده است .

تو بودی و لبخند مهر تو ٬ گر روشنایی

به رویم نگاهی گشوده ست .

 

مرا با درخت و پرنده ٬

                          نسیم وستاره ٬

تو پیوند دادی .

تو شوق رهایی ٬

به این جان در بند ٬ دادی .

 

***

تو آغوش همواره بازی

بر این دست همواره بسته

تو نیروی پرواز و آواز من ٬ بر فرازی

ز من نا گسسته .

***

تو دروازه ی مهر و ماهی !

تو مانند چشمی ٬

                           که دارد به راهی نگاهی

تو همچون دهانی ٬ که گاهی

رساند به من مژده ی دلبخواهی .

***

تو افسانه گو ٬ با دل تنگ من ٬ از جهانی

من از باده ی صبح و شام تو مستم

و گر چند ٬ پیمانه ای کوچک ٬ از آسمانی

***

تو با قلب کوچه ٬

                      تو با شهر  ٬مردم

تو با زندگی همنفس ٬ همنوایی

تو با رنج آن ها

                  که این سو ی در های بسته ٬

                             به سر می برند آشنایی .

***

من اینک ٬ کنار تو ٬ در انتظارم

چراغ امیدی فرا راه دارم .

گر آن مژده ٬ ای همزبان قدیمی

                           به من در رسانی

به جان تو ٬ 

جان می دهم ٬ مژدگانی .

 

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:1  توسط مسافر کوچولو  | 

 

این چندمین بار است

که با صدایی می پرم

و زود تر از من

رنگم

در را می گشاید...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 16:53  توسط مسافر کوچولو  | 

وقتی خدا بهتون بزرگترن هدیه ی زندگیتونو می ده چه می کنین...؟

تقدیم به بهترین هدیه ی زندگیم...


 

برای یادآوری روزهای زیبای با تو بودنم ٬ پیراهن های قدیمی تنم برایم قشنگ ترین لباس ها بود...

آخه انگار هنوز عطر تو از روی اونها نرفته بود...

همش به یاد اون روزها بودم که سر روی سرم می گذاشتی...اون وقت گل های مرواریدی اشکهات روی پیرهنم چیکه می کرد...شاید هم روی گردنم...

داد می زدم...هوار می زدم...تا روزگار صدامو بشنوه ...

تنها عکست و نوشته های قشنگت یادگاری مونده بود....

به یاد عطر موهات بودم...زیر بارون می نشستم  و نم نم بارون رو لمس می کردم...

انگار شرم گونه هاتو می دیدم وقتی که شبنم ها رو از روی گلها پاک می کردم...

هنوز از کوچه که رد می شدم...صدای ناز خنده هاتو می شنیدم...من هم همش کنار پنجره منتظر صدای پات نشستم...

داد می زدم...هوار می زدم .. تا روزگار صدامو بشنوه...

حالا که هستی بیا ... دستامو بگیر... دستاتو توی دستام بزار...

گرمی نفس هامو می شنوی...؟ داره لب هاتو صدا می زنه...!!!

دنیا برام امروز خیلی قشنگه...

اگه باشی٬ اگه تنهام نزاری دوباره٬ همیشه همینقدر قشنگ می مونه...

با تو که باشم همه ی روز هام بهاره...

اگه شب هم باشه٬ توی آسمون فقط ستاره می بینم...

چشمای قشنگ تو اگر چه مثل پاییز قشنگ و رنگارنگه... اما... بارون عشق رو  روی سر من میریزه...

الآن هم داد و هوار میزنم تا همه بفهمن که سکه ی او مدن تو به نفع من برگشته...

حالا دیگه خودت هم کنار عکست هستی...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 14:50  توسط مسافر کوچولو  | 

با هر بهانه و هر هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که  برکه ای نفسی عاشقت شده است

 

ای سیب سرخ غلط زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشفت شده است

 

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

 

آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 12:52  توسط مسافر کوچولو  | 

سلام ...

نبودم...

اما سخت بودم...

فکر کردم ...

اما سخت بودم...

پس این شعر تقدیم به همون اسطوره...و به همه ی کسانی که حرف من رو می فهمن...


زن اسطوره ای با چشم های روشنش آمد

حضور نافذش احساس شد ٬عطر تنش آمد

 

زمین یک لحظه ساکن ماند٬خورشید از طپش افتاد

و ماه از قله ی افلاک محض دیدنش آمد

 

سکوت و حیرت و من هر سه یکسو٬چشم ها بر در

که نا گه خش خش دنباله ی پیراهنش آمد

 

درون خانه ام تابید تا نوری اهورایی

به خود گفتم ز جا برخیز ٬ رحمی بر منش آمد

 

به خود گفتم ز جا برخیز معصومیت مطلق

که باید سر گذاری بر حریم دامنش٬ آمد

 

زن اسطوره ای از در در   آمد گرم و نورانی

قلم لبریز شد ٬ رقصید٬ حس گفتنش آمد

 

زن اسطوره ای آمیخت از آن روز با شعرم

کتابم را گشودم عطر "شیدا"ی تنش آمد

...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 18:14  توسط مسافر کوچولو  |