تبليغاتX
مسافر کوچولو

مسافر کوچولو

ادبی

خسته ام٬

خسته ام٬

خویش را شکسته ام...!

های های گریه را اقامه بسته ام...!

غیرتم٬

نهیب می زند...٬

چرا نشسته ای...؟!!!

راستی٬

من چرا نشسته ام...؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 18:52  توسط مسافر کوچولو  | 

داشتم به عرفان  فکر می کردم...

پرنده ی خسته من...

مسافر امیدوار من که از همه چیز و همه کس آزرده شده...

اون روز که بعد از ۲۵ روز دیدمش و در آغوشش کشیدم... می شد فهمید که این مدت چقدر ضعیف و فرسوده شده اما می دونم که ایمانی رو که اون طی سالها همجواری با گلستان به دست آورده بود چیزی نبود که به این سادگی ها از بین بره...

با عرفان حرف زدم اما دلش سبک نشد...

فقط می دونم تا حالش خوبتر بشه تا عرفان همیشگی بشه باید تمرین کنه که چطور حرف بزنه...

 اما نمی دونید لذت در آغوش کشیدنش و آروم و نمناک حرف زدنش چقدر شیرین بود کاش زود تر حالش مثل قبل پر از نشاط باشه...

عرفان من...

دلم میخواد آرزوی دیدار به دل هیچ کس نمونه همونطور که خدا آرزوی دیدنت رو به دل من نذاشت...

خوب دیگه یادت باشه... مسافرکوچولو همیشه به یادته حتی اگه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 3:0  توسط مسافر کوچولو  | 

منی که با شبنم نگات می گرفتم وضو

دوباره دیدن تو واسم شده یه آرزو

 

می خوام واسه آخرین بار بگیرمت در آغوش

شاید که این بار غمت بشه واسم فراموش

 

واست نوشتم نامه ای شاید دلت بسوزه

نیستی اما دوست دارم هنوزم که هنوزه

 

غم غربت چشات مثل غروب دریاس

نشسته در نگاه من یه دنیا عشق و التماس

 

بد جور دلم تنگه واست می خوام بازم ببینمت

ستاره ی سهیلمی از آسمنو بچینمت

 

واست نوشتم نامه ای شاید دلت بسوزه

نیستی اما دوست دارم هنوزم که هنوزه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:7  توسط مسافر کوچولو  | 

"بیشتر از تو"

 

نمی گم عوض شدی نه تو هنوزم مهربونی

حدسش و من زده بودم نمی خوای پیشم بمونی

 

 روزای اول این عشق اشتیاقت تازه تر بود

حالا با صد التماسم واسه من شعر نمیخونی

 

بعضی وقتا اگه حرف و خبری جایی نباشه

نمی ری دیگه سراغ قصه های خودمونی

 

گفتی تنها نامه ی من تو دس همه ست عزیزم

نامتو من بفرستم حالا به کدوم نشونی

 

بنویسم روی پاکت با یه تیکه یاد غربت

برسه به یه ستاره به یه عشق آسمونی

 

پشت پنجره نشستم واسه ی تو می نویسم

که شاید رد شه از اینجا سایه ی محو جنونی

 

یه روزی  خوندم یه جایی از عزیز بی وفایی

واسه ی دوام یک عشق٬ عاشق و باید برونی

 

بهترین جمله ی دنیا فکر کنم همینه زیبا

عمری دنبال تو بودم که اونی که می خوام همونی

 

صبر و حوصله نداشتن عادت همه ست عزیزم

تو که نیستی مثل اونها تو خود رنگین کمونی

 

نه جواب نامت این نیس اون و بعدا می نویسم

که سلام گلدونا رو به گلاشون برسونی

 

گفتم این و بنویسم که دوست دارم عزیزم

بیشتر از تو می دونم من که تو اینو نمی دونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 13:17  توسط مسافر کوچولو  | 

می خواهم تو را بکشم

اما

چاقو را در سینه ی خود فرو می کنم

نمی دانم

تو کشته خواهی شد

یا من ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 13:58  توسط مسافر کوچولو  | 

"بسم رب المهدی"

"اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا صلواتک علیه و آله و غیبة ولینا و قلة عددنا و کثرة عدونا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا فصل علی محمد و آل محمد"

سلام بر مهدی ٬ پرورده ی دامان نرگس ٬ آورنده ی عدل خدا٬صاحب عصر ٬ قائمه ی گیتی ٬ موعود زمان ٬ خرد هستی و ادامه ی خدا....!

آقای من ٬ مولای من ٬ ای که در عمر پر فراز و نشیب من همگام و همراه من هستی و یاد ظهورت مرهم دل خسته ی من است. مگرنه اینست که تو گریه هایم را مناجات های نیمه شبم را می شناسی؟ مگر نه اینست که با انتظارمان هر شب به دیدارمان می آیی؟ دشت غیبت تو وسیع شده و کاج های غیبت آن همچنان بلند...

اشک های شیعیانت ظهور را نزدیک می کند. تو خود گفتی که هر آنچه در دل داریم با تو بگوییم که جز تو کسی حرفمان را باور نمی کند...

مهدی جان...! دیگر آسمان سخی ابر های کرامت خود را بر سر ما نمی ریزاند. شب های غیبت تو بسیار طولانی اند و تاریک٬ آنچنان تاریک که هیچ نوری جز یاد تو آن را روشن نمی کند. مهدی جان !ظلم هم در حق ما ظلم می کند...! مگر نه اینست که ظلم جدا کننده ی ظالم از مظلوم است پس چرا ظلم رحمت خود را...؟!!!

مهدی جان! تو ندبه های غلط ما را می پذیری٬ تنگی دل ما را می شناسی و برایمان دعا می کنی...! تو گرمی دستهای خطاکار ما را چراغ خیمه ی صحرایی خود می دانی...

مهدی جان...! از دوری بگویم یا دیری؟!! از روزگار بگویم یا ..؟!! آیا جز تو کسی می داد که روزگار ما چگونه روزگاری است؟ آیا جز تو کسی می داند زخم ما شکوفه ی کدامین غم است؟! به راستی ارباب غریبی داریم و او هم بندگانی غریب . تویی که می دانی گریه ی ما تا کجا ادامه دارد و خنده ی مان تا کجا...! تو تنهایی مایی و ما تنهایی تو....!

چه زیباست وقتی که پرنده ی آمال و امید های من را او در آسمان ظهورش پرواز دهد...

مهدی جان...! تو را می خوانم و می خواهم و تا صبح ظهور هماره اسپند به دست در کنار طاق های نصرت دل صبر می کنم...آب و آیینه و گلاب را بر می دارم و آسمان ابری دلم را بارانی می کنم ... تو ما را از گریه هایمان می شناسی و ما تو را از اجابت هایت...

تو می آیی ... همین جمعه ! تو می آیی که هفته ی ما بی جمعه نباشد... می آییتا دل ما خونین نباشد ... می آیی همانطور که هر سال بهار می آید... بیا که گریه های انتظار امانمان را بریده...!

مولای من ! تو هم منتظری... منتظر ما...! تو منتظری که ما هم از سفر گناهان خود باز آییم...! و ما غایبیم...! و به سفر غفلت زدگان رفته ایم... سالها می گذرد ولی غم های تو پایانی ندارد و ما هر روز مصیبتی تازه بر قلبت وارد می کنیم.... تو صد ها سال تنهای تنها زیسته ای ولی زمان و روزگار ما تنها ترین تنهایی ها را برای تو رقم زده است...

به راستی که تو در اوج تنهایی به سر می بری...!

هر روز می شنوم...:" از امام زمان نگو که می گویند تو جزو کدام دسته ای... ما که لیاقت نداریم آقا راببینیم پس بهتر که نیاید...او حالا حالا ها نمی آید... اگر او بیاید حتما مرا خواهد کشت..."

چرا ما باید اینقدر کم لطف باشیم که کم به یادت باشیم...؟!!!

یا عزیز زهرا(س)...!!!

ما را ببخش... ما کم محبتیم... اما لطف و صفا و محبت که از در خانه ی تو دور نمی شود...

بیا عزیز زهرا...! همین جمعه بیا... !ما را ببخش ... دعایمان کن...!

می خواهم نامه ی انتظارم را با این ذکر تمام کنم... هر چند تا صبح ظهورت نامه های من تمامی ندارد...

"اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعة و فی کل الساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عید همه مبارک...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 19:4  توسط مسافر کوچولو  | 

تقدیم به کسی که اسمش معنای همه زیبائیهاست ٬

معنای همه عشقها٬

 و معنای همه انتظارها...!

آره انتظاری سنگین بطول همه ی قرون

 و

به عرض همه دنیا...!

کسی که همیشه اسمش تو دفتر خاطراتم موند...!


چشمانم برای تو ....

 دیگه نمی خوام جایی رو ببینم ...

به جز صورت تو ....

 دستانم برای تو ....

 دستانی که نمی توانند تو را لمس کنند نمی خواهم .....

 اشکهایم برای تو ...

 چون نمی خواهم برای کس دیگری جاری شوند ....

 قلبم برای تو ....

 چون تمام تپش های قلبم برای تو بود وبس ....

 جسدم برای خاک ...

چون از آن متولد شدم ...

وبه آن باز خواهم گشت ...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 14:3  توسط مسافر کوچولو  | 

قبل از اینکه  شعرم رو بزارم رو وبلاگ... خدا رو شاکرم که توفیق داد که در مکه و مدینه تونستم ۲ تا قرآن بخونم...

راستی چند جا مشکل وزنی و قافیه دارم...

کمک بدید...


من یا ابا الزهرا شدم مهمان کویت

آورده ام دلهای مشتاقان به سویت

 

با ساقی کوثر به دیدارت نشستم

با زینب از دشت بلا پیمان ببستم

 

من در مدینه با حسینت عهد کردم

دشتی پر از گلهای لاله نذر کردم

 

من یا ابا الزهرا دلم را بر تو بستم

جان را به میثاق تولای تو بستم

 

بگشای در را تا حرم راهی نمانده

تا لطف و احسان و کرم راهی نمانده

 

من دست سقا را به روی دست دارم

امید بهبودی ز هر چه هست دارم

 

با اشک زهرا جام خونین وفا را

نیکی روا کن جملگی حاجات ما را

 

من در اذان عشق نامت را شنیدم

عکس تو را در کوثر میخانه دیدم

 

در دست من خاک سر کوی حسین است

در چشم من سیمای دلجوی حسین است

 

"شیدا" شدم رستم ز غم در محضر تو

هرگز ندیدم نا امیدی از در تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 21:17  توسط مسافر کوچولو  | 

"هو الملک الحق المبین"

سلام...

مسافر کوچولو اومد...

۱۱ شهریور پروازش نشست...

دلش تنگه اما نه واسه مکه و مدینه...

واسهی حال و هوای اونجا...

واسه اینکه اونجا بی خیال همه ی حرفا و فکرا بود...

گاهی حالش خوب بود و گاهی حالش بد...

اما مهم اینه که یه چیزایی براش قدر مسلم شد...

براش دعا کنید...

این روزا حالش خرابه...

راستی چند تا عکس از سفرم دارم که بعدا  میزارمش روی وبلاگ...

فعلا خدا نگهدار...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:34  توسط مسافر کوچولو  |