نمی دانم و رنج می برم...!
نمی فهمم و درد می کشم...!
آدم ها با تمام ادعا... نمی فهمند محبت مرا...!
و یا شاید
نمی شناسند آن را..!
لبخند ها را می خوانند٬
ویا
آن را تصنعی رد می کنند...!
***
اگر چه خوبی ها در آغوش مایند
اما آیا
خوب بودن و خوب ماندن و خوب دیدن
اینقدر سخت است؟
نمی دانم و رنج می کشم...!
نمی فهمم و درد می کشم...!
***
در جواب این همه نا دانی و رنج دل خسته ام عبور کردم از باغ
باغ پاییز٬
باغ بهار٬
باغ تابستان ٬
یا باغ زمستان...!
رنج من از دیدار با ها افزون تر شد...
باد بی هدف پیچید٬
شکوفه ها را وحشیانه بر زمین انداخت...!
خندید شاخه های بادام...!
آفتاب داغ و سوزان ...
دست های مهربان مرد نا امید ٬
آن ها را جدا کرد...!
باد بی هدف پچید ...
از درد بی برگی ٬
از رنج بی مهری٬
به خود پیچید...
پیچید و نفرین کرد....
همه ی بی مهری پاییز های سرد را ...!
سیلی سرمای باغ٬
سردی ٬
درد دلم را افزون کرد...
به تاراج رفت پیام پاییز...
رخت سپید آخرت بر تن عریان درختان پوشانده شد
برف ها را با تمام سردی و بیگانگی
آن به آن
در زیر پایم سخت فشار می دادم...!
کسی نبود باز نگه دارد مرا...
از له کردن آوای سرما...
زمزمه ی برف...!
باد بر دل من خندید...
من ندانستم و رنج بردم...
من نفهمیدم و درد کشیدم...
لحظه ای ٬
چوبی یا درخت نیمه ای دیدم که او هم سخت تنها بود...
به روی ان نشستم !
درد می کشیدم
و هزاران با فریاد جدایی
فریاد بی مهری و تاوان نا جوان مردی...!
رنج می بردم و آرام به نجوا سپری می کردم...!
دستانم یخ کرده بود ...
به دنبال دستان هم داستانم بود...!
دستانم را از شوق بوسه زدم ...
او هم مرا نوازش کرد ...!
آخر٬
هم ٬ دوست من ٬
هم ٬ دوست او ٬ نبود...!
بی مهری باغ ها را دیدم اما نفهمیدم...
چرا باغ دل من تو را از من گریزان نکرد...
چرا رنگ محبت تو را آن به آن از دلم نبرد....
من ندانستم و رنج بردم...!
من نفهمیدم و درد کشیدم...!
