تبليغاتX
مسافر کوچولو

مسافر کوچولو

ادبی

نمی دانم و رنج می برم...!

نمی فهمم و درد می کشم...!

آدم ها با تمام ادعا... نمی فهمند محبت مرا...!

و یا شاید

نمی شناسند آن را..!

 

لبخند ها را می خوانند٬

ویا

آن را تصنعی رد می کنند...!

***

اگر چه خوبی ها در آغوش مایند

اما آیا

خوب بودن و خوب ماندن و خوب دیدن

                                            اینقدر سخت است؟

 

نمی دانم و رنج می کشم...!

نمی فهمم و درد می کشم...!

***

در جواب این همه نا دانی و رنج دل خسته ام عبور کردم از باغ

باغ پاییز٬

باغ بهار٬

باغ تابستان ٬

یا باغ زمستان...!

رنج من از  دیدار با ها افزون تر شد...

 

باد بی هدف پیچید٬

شکوفه ها را وحشیانه بر زمین انداخت...!

خندید شاخه های بادام...!

 

آفتاب داغ و سوزان ...

دست های مهربان مرد نا امید ٬

آن ها را جدا کرد...!

باد بی هدف پچید ...

از درد بی برگی ٬

از رنج بی مهری٬

به خود پیچید...

پیچید و نفرین کرد....

همه ی بی مهری پاییز های سرد را ...!

سیلی سرمای باغ٬

 سردی ٬

 درد دلم را افزون کرد...

 

به تاراج رفت پیام پاییز...

رخت سپید آخرت بر تن عریان درختان پوشانده شد

 

برف ها را با تمام سردی و بیگانگی

                                         آن به آن

                                             در زیر پایم سخت فشار می دادم...!

 

کسی نبود باز نگه دارد مرا...

از له کردن آوای سرما...

                            زمزمه ی برف...!

 

باد بر دل من خندید...

من ندانستم و رنج بردم...

من نفهمیدم و درد کشیدم...

 

لحظه ای ٬

چوبی یا درخت نیمه ای دیدم که او هم سخت تنها بود...

به روی ان نشستم !

درد می کشیدم

و هزاران با فریاد جدایی

فریاد بی مهری و تاوان نا جوان مردی...!

رنج می بردم و آرام به نجوا سپری می کردم...!

 

دستانم یخ کرده بود ...

به دنبال دستان هم داستانم بود...!

دستانم را از شوق بوسه زدم ...

                                  او هم مرا نوازش کرد ...!

آخر٬

هم ٬ دوست من ٬

هم ٬ دوست او ٬ نبود...!

 

بی مهری باغ ها را دیدم  اما نفهمیدم...

چرا باغ دل من تو را از من گریزان نکرد...

چرا رنگ محبت تو را آن به آن از دلم نبرد....

 

من ندانستم و رنج بردم...!

من نفهمیدم و درد کشیدم...!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 14:21  توسط مسافر کوچولو  | 

سلام...

نمی دانم تو را و مرا چه شده...

اما خوب می دانم که من و تو هر دو با هم سر این رشته را گرفته ایم...

اگر آن را بکشیم دستان ما درد خواهد گرفت و اگر رهایش کنیم زندگی ما رو به افول خواهد بود...

نمی خواستم در این پنجره که رو به وسعت دلم باز می شود نامه ای در این قالب بنویسم اما اتفاق های اخیر مرا وادار کرد...

برای اثبات محبتم و برای اثبات نیتّم این را نوشتم !

به من قول بده که تا آخر داستان قوی بایستی و اگر توان نداشتی مردانه اعتراف کن...

خدا با ماست و این را فراموش نکن ...

قربانت...

        همسرت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:11  توسط مسافر کوچولو  | 

"السلام علیک یا اول مظلوم"

بخت و اقبال من این طور بود که سال ۶۴ روز ۱۹ خرداد با روز ۱۹ ماه مبارک رمضان مصادف شد...

یعنی همان نقطه ی عطف من...

همان روز فکر و تصمیم و نتیجه ...

اما نمی دانم چرا این روزها ...!!!!!!!

من به سال قمری ۲۲ سالم تمام شد...

بر خلاف میل شدیدم به جایی برای احیا نرفتم...

با خودم گفتم چرا؟ واقعا چرا باید برم و قرآن سر بگیرم؟ وقتی از مسجد بر می گردم و هیچ تاثیری روی من نمی گذارد... و دوباره همون آدم سابق هستم...!!!

قرآن باید راه بازگشت به عالم تعهدات و پیمان الست باشد نه بازگشت به زندگی عادی...

دیشب از محضر قرآن خجالت کشیدم...

دیشب از وجود یک ۲۲ ساله خجالت کشیدم که وجودش شده خوردن و خوابیدن و الکی دولا راست شدن...

وجودی که هیچ نفعی به حال دنیا نداره و وجودش به خودش اثبات کرده که ...

فقط یه چیزی که من را در حال عادی نگهداشت این آیات کریمه بود:

" یا عبادی الذین اسرفو علی انفسکم لا تقنتوا من رحمة الله انّ وعد الله حق"

...

خدایا به حق قتیل این شبهای عزیز درب رحمتت را برای همه ی بندگان باز نگهدار...

آمین  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:20  توسط مسافر کوچولو  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دلم می گیره...

وقتی دیگه سحر ها دیگه با صدای مامانم از خواب بلند نمی شم...

دلم می گیره...

وقتی دیگه یه بوی دلنشین توی مشامم نمی پیچه و نمی گه که مامان با عشق فراوونش برام سحری درست کرده...

دلم می گیره...

وقتی با پشتوانه ی گرم مامان بعد از سحری نمی خوابم و مجبورم بیدار بمونم تا نکنه یه وقت از درس و کارم عقب بیفتم...

دلم می گیره...

وقتی روزا آرزو می کشم که یه شب...٬ فقط یه شب پیش مامان بخوابم و وقتی می خوام برای سحری بلند بشم و مثل قدیما ذله اش کنم تا از خواب ناز بلند بشم...

دلم می گیره...

وقتی می خوام بخوابم صدای زیبا و آروم همراه با لحن دلنشین عربی مامان رو که داره نماز صبح می خونه رو نمی تونم بشنوم... همون صدایی که همیشه توی گوشم زنگ می زنه... همیشه...!

دلم می گیره...

اما کسی نیست که بگه:"هی مسافرکوچولو دلت می خواد دوباره به اون روزابرگردی؟"

آره اگه بشه حاضرم جوونیمو بدم و برگردم... اما نمیشه...

دلم می گیره...

آره ...! راستی راستی دلم می گیره...

کی می دونه که این روزا خیلی تنهام... خیلی...

مامان...

کاش همه ی اونایی که حضور دائم مامانشونو درکنار خودشون دارن قدرش رو بدونن...

مامان...

حتی اگه حس کنم داری گیر میدی... بازم در بست نوکرتم...

حالا یه رخ بنما... که دلم برات تنگه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 5:58  توسط مسافر کوچولو  | 

 

من از تو پنجره

تو از من پله ساخته ای

و روبرویت که می ایستم

لبخند که نه

غمی غریب

بر لبانت به دنیا می آید

 

خدا که حرفش را گفت

این چند سطر مانده را

می نویسم و

نقطه

 

فردا تنها تصویری از تو می ماند

در قابی از آسمان

                      از خورشید

 

 من

که طاق باز

دراز کشیده ام

نه برف

نه باران

از آسمان

خاک می بارد

                  می بارد

                             می بارد

بر سرم

من داغ بوده ام

و تازه می فهمم

که چشم های تو کم کم

                                 کم می شود

من تنها می شوم

تو تنها...

 

نه !

این فعل

حذف با قرینه ی معنا نمی شود

می دانم نمی شوی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 1:9  توسط مسافر کوچولو  | 

قابل توجه همه ی دوستان ذهن خراب...

عرفان بهترین ٬ عزیز ترین ٬ و مهربون ترین دوست ٬ خواهر ٬ و دختر خاله ی دنیاست...


توی این روزای خاکستری که همه ی نامرداش نقاب مردونگی می زنن(از نوع واقعی نه ظاهری) و میان جلو و دست دوستی بهت میدن خیلی دلگیرم...

دیروز سه شنبه یکی از همین روزا بود...

حس کلاس و دانشگاه رو نداشتم... اما مجبور بودم که برم...

جدیدا زیاد رد جواب بچه ها رو نمی دم آخه شدیدا از همه شون منزجر شدم...

خلاصه یه تماس طولانی با یه دوست قدیمی داشتم و رفتم سر یه کلاس...

برگشتم دوباره زنگ زدم اما جواب نداد ...

سر کلاس که اصلا درس گوش نکردم...

استاد هم که یه بند رو نروم (همون اعصاب) بود.... استاد هم بودن استادای قدیم...

نه یک کلمه گفتم نه یک کلمه گوش کردم...

خلاصه ۳:۳۰ بعد از ظهر بود و یه کم وقت داشتم ...رفتم و خلوت کردم... کلی فکر کردم کلی تصمیم اما دلم باز نشد که نشد...

هر جوری بود  و هر بر نامه ای که بود تموم شد و من یه کم بعد از افطار رفتم خونه ی مامان گلی که هزار تا مهمون داشت...

چند روز ی هست که سرما خوردم و زیاد رو به راه نیستم... واسه همین مشنگ بودم و زیاد کمک نکردم...

بعد از رسیدگی به میوه  و آشپزخونه رفتم ته سالن پذیرایی که بخوابم... تا چشمام گرم شد...  امیر محمد تپل یه هفت ٬ هشت باری از روی سر و کله و دست و پا و عینک مبارک من گذشت...

از شدت عصبانیت و بی حالی بدون اینکه نگاه به اطرافم بکنم پله ها رو گرفتم و رفتم پایین ...

نه ... طبقه ی اول یه کم تو دست بود...

نمی شد...

رفتم زیر زمین یا همون پارکینگ توی اتاق عرفان ...

اول فکر کردم هست... در زدم عین بچه مثبت ها...

هیچ کس نبود...

در رو باز کردم و رفتم توی اتاق...

اتاق آبی اتاق آروم و ساکت ...

بدون دغدغه ی فردا و آینده...

روی تختش که دو نفره بود دراز کشیدم... و شروع کردم اول به خودم بد و بیراه گفتن و بعد کلی حرف زدن و فکر کردن... و یه کم هم...

توی این مدت همش صدای پاشو می شنیدم...

هم می خواستم بیاد و باهاش حرف بزنم حتی یه کلمه... هم نمی خواستم بیاد که اشکامو نبینه...

اما اومدنش خیلی خیلی بیشتر خوشحالم می کرد تا نیومدنش...

کم کمک چشمام گرم شد که بوی مهربونش اومد و گفت: تو اینجایی...؟!!!

و چون من هم وسط خواب و بیداری بودم نتونستم جوابشو بدم... اما با آرامش خوابیدم

چراغ رو برام خاموش کرد...

بعد از یه مدت از خواب بلند شدم...

اتاق تاریک بود... دستم رو دراز کردم و یه چیزی اومد تو دستم... تا اومدم جیغ بزنم یه صدای قشنگ گفت سلام کوچولوهه بیدار شدی...؟!!! فهمیدم من چپه خوابیده بودم و پای اون توی دستم بود...

یه نفس آروم کشیدم و گفتم ترسیدم...

اما چند دقیقه ای پاهاش توی دستم بود...

جالبه تا حالا فکر می کردم حرفاش آغوشش و دستاش دلگرمم می کنه اما دیشب دیدم وای خدای من چقدر پاهاش مهربونه...

یه کوچولو درباره ی چیزای مختلف حرف زدیم و بعد اومدیم بالا...

چقدر آروم شدم...

عرفان من از وقتی حرکت رو جدی شروع کرده خیلی محکم تر شده...

عرفان جونم بیشتر از قبل دوستت دارم...

خدایا... خدای خوب من...

به عرفان من آرامش بیشتر و روز افزون عطا کن...

آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 6:33  توسط مسافر کوچولو  | 

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

 

حاصل خیره در آینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست

 

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایق ات را بشکن!روح تو دریایی نیست

 

آه در آیه تنها کدرت خـواهـد کرد

آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

 

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت هر خواستنی عین توانایی نیست

 

                  "فاضل نظری"

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:20  توسط مسافر کوچولو  | 

پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم

 

در میان آن ها یک پرنده ی بی معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و بر نمی گردد

من او را هم دوست دارم...

شاید بیشتر...

نمی دانم!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 15:23  توسط مسافر کوچولو  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امشب تولد امیر محمد بود...

همونی که چشماش مثل سیاهی شب و به براقی شیشه است...

همونی که دیگه از ۱۱ مهر میره پیش پکستانی (البته همون پیش دبستانی)...

امشب چمشاش(همون چشم قشنگاش) توی تاریکی خایمون(که منظورم همون خیابونه) برق میزد...

امشب به فکر تکه کلامهاش بودم... البته الآن تقریبا همش درست شده...

چمشاش کهه پر گیره می شد با دمسال پاک میکرد ...

تو تا کایمون داشت که میرفت تو خایمون باهاش بازی می کرد...

تشنه اش که می شد می رفت سر خچچال و یا شربت می خورد یا دوشابه...

تپل من نگرانی اش از چاقیشه ... هی می پرسه اگه دوشابه ی رجیمی بخورم تپلی هام میره؟ یا می پرسه نکنه تپلی هام مال اینه که دارم بزرگ می شم...؟!!!

امشب از در رفتم تو بدون سلام گفت کادوی تو چیه...؟!!!

گفتم کادو؟ آخ مگه چه خبره...؟ گفت اااااههههه مگه نمی دونی امروز تفلدمه... گفتم وای باید می گفتی...

الهی بمیرم ناراحت شد اما عین یه مرد گفت...:"حالا عیب نداره خاله فاطی و خاله زری و خاله مهدی و عمه لالا و عرفان برام خریدن... حالا چه فرقی می کنه..."

اما معلو بود دل کوچولوش طاقت نداشت هی از عرفان پرسید ببین یعنی نخریده ...؟!!! عرفان گفت شاید...

هی چند بار ازم پرسید... دیدم داره کوپ می کنه... بهش امید دادم... سر افطار ده بار ازم خواست کیکشو نشونم بده...

خفه کرد منو...سر آوردن کیک بهش کادوشو دادم... گفت ای ناقلا...

تحمل نداشت تا یه کادو رو پاره میکرد هول می زد که بعدی رو هم خودم باز می کنم... خوشی اش فقط چند دقیقه با کادو هاش بود بعد رفت سراغ همون توپ بازی...

...

آی عالم بچه گی ... یادت باشه ... این خوشی ها رو به زودی از امیر محمد چمش قشنگم نگیری...

امیر محمد طلای تپل من...

                               تولدت مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 23:17  توسط مسافر کوچولو  | 

رسید لب به لب و بوسه های ناب زدیم

دو جام بود که با نیت شراب زدیم

 

دو گل که با عطش بوسه های پی در پی

به روی پیرهن سرخشان گلاب زدیم

 

نه از هوس که زجور زمانه ! لب به شراب

اگر زدیم برای دل خراب زدیم

 

موذنا به امید که میزنی فریاد

تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم

 

مگرد بی سبب ای نا خدا که غرق شده ست

جزیره ای که به سودای آن لب به آب زدیم

 

    "فاضل نظری"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 1:5  توسط مسافر کوچولو  | 

رسید نیمه ی تقویم و رو به پایانم

قسم نده که به جان تو هم نمی مانم

 

تو و جهان و همه مردمش عوض شده اید

و من هنوز همان شاعر پریشانم

 

من از تبار غزل های نیمه کاره ی سرد

من از قبیله ی آواره های عریانم

 

چگونه با تو بمانم بهار نزدیک است

تو بوته ی گل سرخی و من زمستانم

 

تو هی از روز عید و جشن می گویی

من از تقارن عید و عزا چه بیزارم

 

من آسمانی ام و تو ٬ تو را نمی دانم

ز دوری لب "شیدای" تو چه گریانم

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:13  توسط مسافر کوچولو  |