تبليغاتX
مسافر کوچولو

مسافر کوچولو

ادبی

انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند.

هیچ کس به یک باره معتاد نمی شود ٬

یک باره سقوط نمی کند ٬

یک باره وا نمی دهد ٬

یک باره خسته نمی شود ٬ رنگ عوض نمی کند ٬ تبدیل نمی شود و از دست نمی رود .

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی ٬ بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند .

باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگر ها را ٬ به هنگام و حتی قبل از آن که ضربه فرود آید احساس کنیم

هرگز نباید آن روزی برسد که صبحی را با سلامی گرم و دوستانه آغاز نکنیم.

خستگی نباید بهانه ای شو برای آنکه کاری را درست می دانیم رها کنیم و انجامش را حتی مختصری به تعویق اندازیم.

قدم اول را اگر به سوی چیز های خوب بر داریم ٬ شک نباید کرد که قدم های بعدی را شتابان خواهیم برداشت .

ما باید تا آخرین روز های زندگی مان که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته ایم ٬ تازه بمانیم...

به خدا قسم این حق ماست...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:34  توسط مسافر کوچولو  | 

گر ایزد زحکمت ببندد دری

ز رحمت گشاید در دیگری...

...

این دو جمله جملاتی هستند که من و قطعا شما از دوران کودکی تا به حال  آن را شنیدیم و با آن مانوس هستیم...

گاهی تحمل زندگی با تمام مسائل عاطفی و اقتصادی و عقلی و... آن قدر سخت می شود که نفس آدم به شماره می افتد...

اما این جمله... توکل به خدا و یادآوری اینکه هیچ کس از او نسبت به ما مهربان تر نیست ما را هزار بار  بیشتر به این زندگی عجیب امید وارتر می کند...

کم کم نه طناب سخت را دور گردنت می بینی و نه تلخی ها را در کام حوادث روز مره ات...

امروز هم مثل هر روز می گذرد ولی من سعی می کنم امید وارتر از دیروز باشم...

تو هم قلم را بردار و از رحت دیگر خداوند برای خودت بنویس...

و به خدا بگو که چه قدر دوستش داری....!!!

خدای بزرگ دوستت دارم فقط به خاطر خودت ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:15  توسط مسافر کوچولو  | 

میخانه

 

من از میخانه می آیم بگیرید ای عاشقان دستم

سراپا مست و مخمورم نمی دانم کجا هستم

 

شب دوشین مه سیمین شرابی داد بس شیرین

به کام تشنه نوشاندم هنوز از شکر آن مستم

 

دلم در دست دلبر بود در دریای کوثر بود

به آب احمرش می شست خونین داد در دستم

 

ز بوی عطر جانانه شدم مجنون آن خانه

چو بی خودگشته از خویشم ز هر ما و منی رستم

 

نمی دانم چه با من گفت محبوب دل آرامم

که هشیاری ز من بگریخت چون دیوانه بنشستم

 

دلم خونین و رخ خونین سر و سجاده خونین بود

شرابی داد بنشستم سر و سجاده را شستم

 

ز محراب آمد این آوا که چون گشتی چو گل پیدا

گریبان چاک کن دیوانه شو آن گه بگو مستم

 

به گرد شمع رویش تا سحر آتش به پا کردم

سحر خاکسترم می گفت من مخمور سر مستم

 

طبیبی بود و دلها را شفای عافیت می داد

دل بیمار را بر دست فولاد حرم بستم

 

 حرم بودم ملائک کعبه بردندم

به آب زمزم هستی پر پرواز را شستم

 

طواف عشق می کردم  لب ساغر به دندانم

ز فرط بی قراری من سر پیمانه بشکستم

 

رضا را التجا گفتم رضایت داد و بر گشتم

دلم را با تو پیوستم ز عشق غیر بگسستم

 

در میخانه می رقصید از شوق سفر" شیدا "

که سیر خانه ی دلبر چه گل ها داده در دستم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 0:30  توسط مسافر کوچولو  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با اينکه چندي است مسلماني را از ياد برده ام

 

اما از تو چه پنهان !

 

ديشب قرآن قديمي را از روي طاقچه بارها برداشتم

 

بي بهانه بوسيدم و دوباره سر جايش گذاشتم

 

دلم شور چيزي را نميزد

 

اما نمي دانم چرا هي پا به پاي تيک ساعت گيچ روي ديوار

 

ثانيه ها را با دانه هاي تسبيح رج ميکردم

 

حتي وضو هم گرفتم !

 

رو به قبله که نه ، رو به جايي که يقين دارم خدا آنجا هم بود   

 

رکعتي نماز خواندم

 

يادم نيست ! شايد هم کمي دعا کردم

 

سپيده که زد احساس کردم  به تمناي شيريني رستگار شدم

 

خنده ام گرفت ،  اما باز هم مثل هميشه ساده بودم ،

  

تو نبودي 

 

باران بود

 

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 16:21  توسط مسافر کوچولو  | 

قبلا ها سحر خانه ی ما رنگ و بویی دیگر داشت...

یک دوران با صدای مامان... زینب سادات بلند شو... وای از دست تو ٬ کی می شه من از دستت راحت بشم...

سحر ها زود بلند می شدیم و بعد از سحری یه کمی وقت داشتیم برای دعا و مناجات...

من وقتی که بلند می شدم مثل تراکتور یه بند حرف می زدم...

بابا هم دیر پا می شد اما اخم ولش نمی کرد... یعنی صداش در نمی آمد... و کفرش از دست من در می اومد... فقط مامان بود که با حوصله وقت دعای سحر به حرف هام گوش می کرد...

سحر ها خانه ی ما با تمام یک نواختی اش زیبا بود پر از نور و روشنایی چون همیشه همه پیش هم بودیم...

نمی دانم آیا برای مامان و بابا هم همین قدر مهم است که ما دیگر مثل سابق دور هم نیستیم...؟!!!

حالا دیگه باید گاهی سحری درست کنم...

باید صدای تلفن همسایه ی بالایی یا زنگ موبایل رو جای گزین صدای مامان کنم...

سحر ها خانه ی ما وقتی بود که ۵ دقیقه به اذان دیگه بابا نمی گذاشت آب بخورم می گفت:" بابا جان ! احتیاط دارد مکروه است یه کم که زود تر بلند شوی دیگر مشکل پیدا نمی کنی... به جای حرف زدن غذایت را بخور"

سحر ها خانه ی ما پر از هیاهوی آرام بود... پر از سکوت نشاط...

سحر ها دعای مادر و اخم های سحر پدر که همراه با شوخی و جک بود ما را حفظ می کرد...

به خاطر همان نشاط ٬ همان دعا ها... هنوز سحر های قدیم را دوست دارم !!!

اما حیف...

دریغا که قیل و قال کودکی هرگز بر نمی گردد...!!!

افطار هم همان رنگ سحر را داشت...

پر از گرسنگی پر از نشاط و فعالیت و گاهی هم دلگیری...

اما قشنگ بود به رو نیاوردن ها و خندیدن ها و قایم کردن هایی که مامان نصفه شب می آمد بالای سرم و می فهمید...

اما این روزا که سریع  گذشت نفهمیدم چرا...

اما فهمیدم چرا از قدیم حسرت روز های کودکی و جوانی را می خوردند...

عید همه مبارک...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:45  توسط مسافر کوچولو  |