بدن نحیف و لاغرش رو می گذاشتن توی قبر و روی بدن او خاک می ریختن کسی توجه نمی کرد که اون عزیز ما بود...
آره می رفت که راحت بخوابه...
گفتم : " بگذاریدش توی قبر اما آروم تر... ! به خدا لطیف و ضعیف بود...! "
بوی خاک داشت حالم رو به هم می زد...
دیگه از دنیا سیر شده بودم...
کاش آدم می شدم... کاش می فهمیدم دورم چه خبره...
نه دنیا تا برام تموم نشه و مرگ سراغم نیاد نمی فهمم که چی داره به من می گذره...
تلقین رو خوندن...
سنگ لحد رو روی سینه اش گذاشتن...
خاک ها رو آروم آروم می ریختن...
دلم از جا کنده شد...
این روز ها بوی یاس وجودم رو گرفته اما...
آآآآآآآآآآآآآآآآآی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی... اوستا کریم اگه ما حواسمون نیست تو ما رو اهل کن...
...
با وبلاگ قهر کرده بودم...
وبلاگی که هر روز مایه ی دلخوشی م بود ...
این نوشته بازگشت بود فکر نکن چیه و کیه...
به این فکر کن که برای همه واقعیته...
یا علی مدد...
