اولین برف زمستانی آن قدر زیبا بارید که بازهم من را به یاد کودکی هایم انداخت...
همان روز ها که دوست داشتم همراه با پدر بزرگ شال و کلاه کنم چتر قرمزم را که او برایم هدیه گرفته بود بردارم و در پارک قدم بزنم...
گلوله های برفی درست کنم و او را نشانه بگیرم...
با او آدم برفی بسازم و التماس کنم که دگمه های پالتویش را به آدمک تنهای من قرض بدهد...
خیلی زود زمان گذشت و من بزرگ شدم...
دیگر نه من آن کودک سابق بودم ، نه برف ها برف های کودکی و نه دیگر پدر بزرگ بود که با او روی برف ها پیاده راه بروم...
چتر قرمز را هنوز داشتم... شال و کلاه را هم برداشتم... با خاطره ی پدر بزرگ به حیاط رفتم...
تو را با یاد همان برف ها ساختم... در شبی مثل همان شب ها به دنیا آمدی گاهی فکر می کنم من و تو چه قدر به هم شبیه هستیم...
تنهایی ... در آن سرمای سخت... یک نفر پا پیش می گذارد ، دست به کار می شود... و روح خسته ی من و تو ساخته می شود...
اما تو گویی غم زده بودی ... عاشق بودی...
عاشق آسمان... عاشق خانه ات... خانه ی اصلی ات...
من هم عاشق بودم...
عاشق خانه ام ... عاشق بهشت...
همه ی دوستان تو از گرما می گریختند اما تو منتظر گرما بودی تا زود تر به خانه برگردی...
من از خودم از داستان زندگی ات گفتم... سر در آغوشت گذاشته بودم... تو از گرمای وجود من شاد شدی ...
وقتی می خندیدی لحظه به لحظه گرم تر می شدی... می دانستم که قلب تو از یخ نیست... اما آسمان هم جای تو نبود... نباید می رفتی...
از مرگ تو هراس داشتم... اما تو به من گفتی که نمی میری...
دست هایم را دور گردنت به یاد اشک ها و خنده های کودکی حلقه زدم...
آن شب برف می بارید... شاید که فردا دوستان جدیدت در کنارت حضور پیدا می کردند...
کودک همسایه در باغچه ای که از پدر اجاره کرده بود یک آدم برفی ساخت...
درست پشت دیوار حیاط خانه ی من...
شب به گمان این که آدم برفی اش تنهاست با گریه به خواب رفت...
در خواب فریاد می کشید... صدایش را می شنیدم...
پدر!برف پارو نکن... آفتاب! نتاب...!
آدم برفی او صبح ذره ذره ذره از خجالت دوست کوچکش که آن سان صادقانه دوستش داشت آب شد...
شب یک دست سپید پوش بود دوباره... و تو هنوز منتظر گرما بودی...
ثانیه ها مرموز می گذشتند و تو تنها به خانه ات می نگریستی باهمان چشمان سیاهت با همان دکمه های پدر بزرگ...
به یاد می آورم آن روز ها را که از انتهای پارک داد می زدم و به او می گفتم می خواهم از روی تو آدم برفی بسازم...
کم کم می فهمیدم که چرا این قدر نگاهانت منتظر خورشید است...
تو اما باید بمانی به یاد کودکی هایم...
همان روزها که هنوز در قفس بزرگ سالی ام محبوس نشده بودم...
شب باز هم خانه ات می بارید...
صورتت را بوسیدم... لب هایم گرم شده بود... دلم داشت از جا کنده می شد...
بغلت کردم...
با همان حال و هوا کنار دوستانت بردم... پیش بچه ها پیش آدم برفی ها...
تو ساکت و آروم نشسته بودی و من را نگاه می کردی!
آن قدر نگاهم کردی تا دماغ نارنجی رنگ و لب قرمزت افتاد!
تو داشتی می رفتی... به خانه ات... به آسمان...
من نمی خواستم...اما از دست من هیچ کاری بر نمی آمد!
من فقط در تمام لحظات آب شدنت به چشمانت نگاه می کردم گویا تو هم پشیمان شدی از رفتن... اما چاره ای نبود ... اشک در چشمان دکمه ای ات جمع شده بود ولی شاد بودی... چون داشتی به خانه ات باز می گشتی...
دیروز پس از مردن آدم برفی و باز گشتش به یاد آن روز ها افتادم که با قطرات اشکم آفتاب را سنگ می زدم که دست از جان آدمک من بردارد...!
من هنوز در حسرت بهشت با خاطرات کودکی ام آدم برفی می سازم...
...