
وقتی آن جا را نشانم دادند که بروم باورم نشد به کجا می روم...
آمدم به دنیا... دنیای آدم ها... آدم بزرگ ها...
اما چه سود که غرق شدم و تمام فرشته های حامی ام را فراموش کردم...
مسافرکوچولو... وبلاگ تنهایی هایم...
تو را به خدای بزرگ می سپارم...
دست خدا به همراهت...
تولد یک سالگی ات را جشن خواهم گرفت...
منتظر ت هستم...
و قول می دهم که دیگر با کلمات الکترونیک خون پاکت را بر صفحه ی مانیتور نریزم...
دوستت دارم...

