تبليغاتX
مسافر کوچولو

مسافر کوچولو

ادبی

 

 

وقتی آن جا را نشانم دادند که بروم باورم نشد به کجا می روم...

آمدم به دنیا... دنیای آدم ها... آدم بزرگ ها...

اما چه سود که غرق شدم و تمام فرشته های حامی ام را فراموش کردم...

مسافرکوچولو... وبلاگ تنهایی هایم...

تو را به خدای بزرگ می سپارم...

دست خدا به همراهت...

تولد یک سالگی ات را جشن خواهم گرفت...

منتظر ت هستم...

و قول می دهم که دیگر با کلمات الکترونیک خون پاکت را بر صفحه ی مانیتور نریزم...

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:8  توسط مسافر کوچولو  | 

 

                      

 

اربعین آمد...

از دیده های عاشقان به جای اشک خون می چکد...

چنین روزی جابر با عطیه به کربلا آمد ... این دو غلام عاشق... اول زائران بودند به وادی ماریه...

پیر یار نابینا از روی وفای به عهد رو به عطیه کرد و گفت ای عطیه دست مرا بر قبر اربابم بگذار...

و امروز من می بینم و شاید ضریح تو را ...

می خواهم دست از دامنت بر نگیرم... یا حسین...

یا عزیز زهرا...


التماس دعا...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 16:5  توسط مسافر کوچولو  | 

بی صدا می روم...

بی صدا می آیم...

نه چیزی می بینم و نه چیزی می شنوم...

در این بهت و سکوت سنگین چه بی قرار مانده ام...

چه قدر تنها و اسیرم...

می خواهم برخیزم و به همه جا فرار کنم...

از همه جا فرا کنم و به همه جا پناه ببرم...

دستم از گرمای دستانی سخت سرد شده...

دم گرم خودم هم یارای گرمی نیست...

...

بیا که منتظرت هستم...

بیا که جمعه روز انتظار نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:19  توسط مسافر کوچولو  | 

چه قدر اهداف آدم ها چرخ می زند و انسان ها تغییر می کنند...

و اینک این منم در بتدای جاده های تردید...

جاده ای از مه مملو و از پیچ و خم انبوه...

کاش مسافری از جنس من در کنارم قدم می د اما در راه جاده های یقین...

افکار و کلامش شیرین چون شاخه نبات ... و  ...

خدای کریم...

این مسافر توست... طلب راه آسان جسارت است.... اما کمکش کن تا در هر راه با امید تو قدم بردارد... 

مسافرمن بر دلم قدم بگذار من منتظرت هستم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 1:5  توسط مسافر کوچولو  |