تبليغاتX
مسافر کوچولو

مسافر کوچولو

ادبی

خسته م از لبخند اجباری خسته م از حرفای تکراری

خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری

 

این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی

سرگذشت بی سرانجام گم شدن تو فصل طولانی

 

حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمی کردیم

همینه روز روشن هم پی خورشید می گردیم

 

نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست

نه با دیدن نه با گفتن به قلب لحظه راهی نیست

 

من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه

که دریاشم ر از حسرت همیشه فکر بارونه

 

سراغ عشقو می گیریم تو اشک گریه ی آخر

تو دریای ترک خورده میون موج خاکستر

"افشین یداللهی"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:31  توسط مسافر کوچولو  | 

 

سلام مسافرکوچولو...

تولدت مبارک...

تو هم یک ساله شدی...

تو هم یک سال از عمر دنیایی ات گذشت...و بزرگ شدی...

...

تفال به حافظ زدم...:

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

                                             کاین اشارت ز جهان گذرا ما را بس

...

در شروع داستان حرف های زیادی بود که ناگفته ماند...

دوستان زیادی آمدند و با قدوم متبرکشان لطف را بر مسافر کوچک تمام کردند...

خدای من ...!!! خدای بزرگ...!!!

تمام دوستان مسافر کوچولو و خود او را یاری کن تا در این وادی پنجره ها در پناه تو بمانند...

آمین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:28  توسط مسافر کوچولو  |