تبليغاتX
مسافر کوچولو - اربعین

مسافر کوچولو

ادبی

 

                      

 

اربعین آمد...

از دیده های عاشقان به جای اشک خون می چکد...

چنین روزی جابر با عطیه به کربلا آمد ... این دو غلام عاشق... اول زائران بودند به وادی ماریه...

پیر یار نابینا از روی وفای به عهد رو به عطیه کرد و گفت ای عطیه دست مرا بر قبر اربابم بگذار...

و امروز من می بینم و شاید ضریح تو را ...

می خواهم دست از دامنت بر نگیرم... یا حسین...

یا عزیز زهرا...


التماس دعا...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 16:5  توسط مسافر کوچولو  |