زمان مي گذرد
و زمانه نيز هم
من همچنان در سکون لحظه های پژمرده
در خلوت خاطرات خاک خورده
در هجوم دلخستگی های کشنده
اسير......
و انتظار ميکشم هوای نگاهی را که در آن پرواز دهم بغضم را....
آری ...
مي گذرد ،
و تو در سکوتی تلخ چشم دوخته ای شکنجه ی قفس را...!
نه سخنی که بشکند سکوت شبم را ،
نه اشکی که ياری دهد تکه های شکسته ی دلم را ،
و نه مرحمی که التيام بخشد پر و بال زخمی ام را...!
زمان مي گذرد
و دست زمانه
هر بار کوله بار تنهايی ام را خسته تر از هميشه بر زمين مي زند .
و هرچه ميروم
دلتنگی
و
باز هم دلتنگی...........!
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:41  توسط مسافر کوچولو
|
