بعد یک هفته سلام ...
شاید برای خیلی از آدمها یک روز ...یک خاطره ...یک حس...یک بو ...یک آدم یا هر چیز دیگری یک نقطه ی عطف باشد... آری نقطه ی عطف...
نقطه ی عطف من نوزدهم (۱۹)خرداد است...
روزی که برای نخستین بار عشق از صدای پدرم در گوش من خوانده شد...
روزی که برای اولین بار عشق را از وجود پاک مادرم نوشیدم...
روزی که مطلع و بیت الغزل زندگی ام با نام علی آغاز شد... در روز نوزدهم(۱۹)ماه مبارک رمضان...
عشق بزرگترین هدیه ای بود که پدر و مادرم به من ارزانی داشتند...
شاید خیلی از آدمها به من هدیه دهند و مرا ببوسند و در آغوش بگیرند و آرزوی هزار سال سلامتی و تندرستی کنند ...
اما نقطه ی عطف من نوزدهم خرداد است...برای اینکه توی این سالگرد مهم باید فکر کنم...باید تصمیم بگیرم...
به نحوی می توانم بگویم مثل آخرت است ... حساب و کتاب می کنم ...اشتباهات...کارهای درست و مهلت باقی مانده را در برابر چشمانم می گذرانم...
که می داند چند دقیقه...چند روز...چند ماه و چند سال دیگر زندگی می کنم...؟!!!
آیا عمر رفته برای تلف کردن کافی نبود؟
بیست ویک(۲۱)سال گذشت و من از خودم نگذشتم....
و اما این روزها ...در شروع بیست و دومین بیت الغزل زندگی ام از قدرت برگ لایتناهی ...همو که هرگز نمی میرد...قدرت استقامت و ساختن می خواهم...!
روح ستاره ای مگر امشب
در من حلول کرده است که اینسان
از تنگنای حس و جهت
پاک رسته ام.
بیداری است و روشنی و بال و اوج وموج.
...
روح ستاره یی ست که گویی
چندی افول کرده ست
و اینک دوباره ناگاه
تابیده از کران ها
در من حلول کرده ست...
