من ۱
همه اطرافم سياه بود٬بجز اون...اون دوستم داشت ٬نميدونم اينو از كجا فهميدم
شايد از نگاه مهربونش...شايد از لبخند شيرينش...شايد...
خوب . . من هم ازش خوشم اومد...دلم ميخواست برم پيشش...تصميمم رو گرفتم
خواستم حركت كنم...ديدم نميتونم ٬با افسوس نگاهش كردم افسوس از اينكه ناتوانم
از اينكه وقتي تصميمي ميگيرم نميتونم اجرا كنم٬ از اينكه محتاجم
با چشمهاي قشنگش بهم نگاه كرد ٬از چشمهاش محبت مي باريدبزرگوارانه دستهاي قدرتمندش رو آورد جلو٬دستم رو گرفت و منو از اون سياهي نجات داد
ولي هنوز بجز اون چيزهاي ديگهاي رو هم ميديدم اما اون از همه زيباتر بود
حتي از محبت
حتي از بخشش
حتي از آگاهي
حتي از قدرت
حتي از عقل
حتي از منطق
حتي از نياز
حتي از سخن ختي ازحضور
حتي از غيبت
حتي از انتظار
حتي از رسيدن
حتي از پيروزي
از همه چي . . .
براي همين دلم ميخواست فقط اونو ببينم ٬اينو بهش گفتم ٬گفت: «پس خيلي بايد مراقب باشي عزيزم!»٬گفتم: «مراقب چي؟» ٬گفت: «مراقب اونا»
بعد نيزه خطرناكي رو بهم نشون داد ٬گفت: «اسمش غروره خيلي تيزه
مواظب باش گول نخوري و چيزي رو فراموش نكني!»با تعجب پرسيدم «گول چيو نخورم؟» بعد اون درست مثل يه معلم باحوصله بهم نگاه كرد ٬نه نه خيلي مهربونتر!
و گفت: «مواظب باش گول خودتو نخوري و حقيقت خودتو فراموش نكني!»
گفت: «هر وقت حواست به خودت پرت شه اون نيزه داغونت ميكنه»
گفتم: «باشه حواسم هست» (ولي فقط گفتم)
و با خوش خيالي فكر كردم تموم شد
اون سازنده من بود (هر چند من نميفهميدم) ميدونست تو چه اوهاماتي هستم
بهم گفت: «عزيز دلم بازم هست»
بعد يه آتيشي رو بهم نشون داد كه خيلي زشت بود٬گفت: «اون حسادته»
و بدون اينكه چيزي بپرسم با مهربوني شروع كرد به توضيح دادن:«اين بر عكس قبليهاس
يعني هر وقت كه حواست از خودت پرت شه كنترل همه وجودتو بدست ميگيره و هيچي ازت باقي نميذاره»
گفتم: «خوب؟»
گفت: «تو اين مورد بايد حواست فقط به خودت باشه»
گفتم: «پس تو چي؟»
گفت: «تو خود مني!»
واي كه چقدر اين جملهاش خوشم اومد
اينكه حتي تو يه مورد شبيه به اون باشم تمام وجودمو پر از شادي و نشاط ميكرد
ولي اون بهم گفت كه من خودشم!!! خيلي كيف كردم!!!
تو اين حال و هوا بودم كه ازم پرسيد:«تو منو دوست داري؟»(!!!!!)
گفتم: «البته كه دوستت دارم»
...
بقیه اش رو بعدا براتون می نویسم...
تا بعد دست علی یارتون
