تبليغاتX
مسافر کوچولو - من...(2)

مسافر کوچولو

ادبی

...

(!!!!!)

گفتم: «البته كه دوستت دارم»

 

حالا ادامه ...

 

 

با حالتي كه مركب از حيا و زيركي بود گفت: «ميتوني ثابت كني؟»

گفتم: «مگه بهم شك داري؟ اصلا مگه خودت نميدوني؟»

گفت: «نه بهت شك دارم نه از افكارت بي خبرم ولي . . .»

گفتم: «ولي چي؟»

گفت: «ولي . . . دوست دارم ببينم»

با اينكه ميدونستم پرسيدم: «منظورت چيه؟»

گفت: «از اينكه ببينم داري بخاطر من حركتي ميكني لذت ميبرم»

(خيلي باحال بود)

ديگه فقط ازش خوشم نمي اومد دوستش داشتم آخه مطمئن شده بودم كه دوستم داره

زرنگي كردم و گفتم: «من چطوري ازت لذت ببرم؟»

گفت: «تو از اولش بلا بودي!»

زير لب خنديدم

بعد از مكثي گفت: «هر وقت كه ذهنت از غير من خالي شد . . . با لذتي پرش ميكنم كه مثال نداشته باشه . . خوبه؟»

گفتم: «نميدونم»

گفت: «اگه ميدونستي ميگفتي عاليه»

حرفي براي گفتن نداشتم چون من هم نادان بودم هم ناتوان

گفت: «خوب جوابت چيه؟ هستي؟»

گفتم: «آخه مهربونم تنها چيزي كه تا حالا خيلي توجهمو به خودش جلب كرده برتري تو در خوبيها نسبت به بقيه چيزهاييه كه ديدم»

گفت: «خوب؟»

گفتم: «من تا حالا همينقدر فهميدم كه غير از تو ارزش ديدن نداره»

گفت: «پس تا حالا كارم درست بوده»

گفتم: «ميخوام غير از تو رو نبينم»

خنده شيريني كرد

گفت: «اون هديه‌اي كه من ميخوام بهت بدم از اين هم بهتره»

گفتم: «داناي مطلق! تو ميدوني . . نه من»

ميدونستم خيلي رو ميخواد كه اينو بگم ولي روي باز و پذيراش اميدوارم ميكرد به پرسيدن من هم گفتم:

«ميشه يه كاري كني كه بهتر بودنشو بفهمم»

اون هم با مهرباني قبول كرد و كمي از خصوصياتشو بهم گفت

من از روي ناداني گفتم: «تو كه فقط داري از خودت تعريف ميكني»

و اون با شكيبايي گفت: «هميني بود كه گفتم البته ادامه داره اگه حوصلشو داشته باشي»

با جهالت گفتم: «صبر كن اول همينهايي رو كه گفتي ببينم درسته يا نه»

گفت: «حكيم كوچولوي من از كجا ميخواي بفهمي؟»

با بي‌فكري تمام گفتم: «خوب ميپرسم»

در حالي كه ميدونست: «گفت از كي؟»

من هم به قول خودم فكر كردم و به موجودات ديگه‌اي كه اطرافم بودن اشاره كردم و گفتم: «خوب از اينها»

او هم مثل معلم مهربوني كه براي رشد شاگردش انرژي ميذاره گفت: «برو بپرس عزيزم من صبر ميكنم»

نگاهي به اطرافم كردم

احساس كردم هيچ كس ارزششو نداره كه مخاطب من باشه

نه فقط يه احساس نبود

كاملا واضح بود كه اونها . . .

انگار اصلا دوستش نداشتن

يا شايد هم اصلا نميشناختنش

انگار اصلا دركش نميكردن

با اين حال رو كردم به يكيشون و پرسيدم . . .  دهنش باز مونده بود

از يكي ديگه پرسيدم غش كرد

به يكي ديگه رسيدم سؤالم و مطرح كردم فريادي كشيد و نابود شد

. . .

با ناچاري رو كردم بهش و گفتم: «اينها كه هيچي نميفهمن»

گفت: «آره همدمم! اينجا فقط منو توييم كه همديگه رو ميفهميم»

...

امیدوارم لذت ببرید...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 12:42  توسط مسافر کوچولو  |