...
(!!!!!)
گفتم: «البته كه دوستت دارم»
حالا ادامه ...
با حالتي كه مركب از حيا و زيركي بود گفت: «ميتوني ثابت كني؟»
گفتم: «مگه بهم شك داري؟ اصلا مگه خودت نميدوني؟»
گفت: «نه بهت شك دارم نه از افكارت بي خبرم ولي . . .»
گفتم: «ولي چي؟»
گفت: «ولي . . . دوست دارم ببينم»
با اينكه ميدونستم پرسيدم: «منظورت چيه؟»
گفت: «از اينكه ببينم داري بخاطر من حركتي ميكني لذت ميبرم»
(خيلي باحال بود)
ديگه فقط ازش خوشم نمي اومد دوستش داشتم آخه مطمئن شده بودم كه دوستم داره
زرنگي كردم و گفتم: «من چطوري ازت لذت ببرم؟»
گفت: «تو از اولش بلا بودي!»
زير لب خنديدم
بعد از مكثي گفت: «هر وقت كه ذهنت از غير من خالي شد . . . با لذتي پرش ميكنم كه مثال نداشته باشه . . خوبه؟»
گفتم: «نميدونم»
گفت: «اگه ميدونستي ميگفتي عاليه»
حرفي براي گفتن نداشتم چون من هم نادان بودم هم ناتوان
گفت: «خوب جوابت چيه؟ هستي؟»
گفتم: «آخه مهربونم تنها چيزي كه تا حالا خيلي توجهمو به خودش جلب كرده برتري تو در خوبيها نسبت به بقيه چيزهاييه كه ديدم»
گفت: «خوب؟»
گفتم: «من تا حالا همينقدر فهميدم كه غير از تو ارزش ديدن نداره»
گفت: «پس تا حالا كارم درست بوده»
گفتم: «ميخوام غير از تو رو نبينم»
خنده شيريني كرد
گفت: «اون هديهاي كه من ميخوام بهت بدم از اين هم بهتره»
گفتم: «داناي مطلق! تو ميدوني . . نه من»
ميدونستم خيلي رو ميخواد كه اينو بگم ولي روي باز و پذيراش اميدوارم ميكرد به پرسيدن من هم گفتم:
«ميشه يه كاري كني كه بهتر بودنشو بفهمم»
اون هم با مهرباني قبول كرد و كمي از خصوصياتشو بهم گفت
من از روي ناداني گفتم: «تو كه فقط داري از خودت تعريف ميكني»
و اون با شكيبايي گفت: «هميني بود كه گفتم البته ادامه داره اگه حوصلشو داشته باشي»
با جهالت گفتم: «صبر كن اول همينهايي رو كه گفتي ببينم درسته يا نه»
گفت: «حكيم كوچولوي من از كجا ميخواي بفهمي؟»
با بيفكري تمام گفتم: «خوب ميپرسم»
در حالي كه ميدونست: «گفت از كي؟»
من هم به قول خودم فكر كردم و به موجودات ديگهاي كه اطرافم بودن اشاره كردم و گفتم: «خوب از اينها»
او هم مثل معلم مهربوني كه براي رشد شاگردش انرژي ميذاره گفت: «برو بپرس عزيزم من صبر ميكنم»
نگاهي به اطرافم كردم
احساس كردم هيچ كس ارزششو نداره كه مخاطب من باشه
نه فقط يه احساس نبود
كاملا واضح بود كه اونها . . .
انگار اصلا دوستش نداشتن
يا شايد هم اصلا نميشناختنش
انگار اصلا دركش نميكردن
با اين حال رو كردم به يكيشون و پرسيدم . . . دهنش باز مونده بود
از يكي ديگه پرسيدم غش كرد
به يكي ديگه رسيدم سؤالم و مطرح كردم فريادي كشيد و نابود شد
. . .
با ناچاري رو كردم بهش و گفتم: «اينها كه هيچي نميفهمن»
گفت: «آره همدمم! اينجا فقط منو توييم كه همديگه رو ميفهميم»
...
امیدوارم لذت ببرید...