تبليغاتX
مسافر کوچولو - من(3)

مسافر کوچولو

ادبی

گفت: «آره همدمم! اينجا فقط منو توييم كه همديگه رو ميفهميم»

 

...حالا ادامه ی همون قسمت دوم...

 

گفتم: «يعني ما تنهاييم؟»

گفت: «نه ما همديگه رو داريم!» 

گفتم: «خوب از اول ميگفتي»

با محبت گفت: «بايد خودت ميديدي تا باور كني»

. . .

يه خورده بهش فكر كردم

به حرفهايي كه گفت

به چيزهايي كه تا اين لحظه ديده بودم

تمام وجودم پر از احساسي شد كه بيان كردني نيست

نميدونم چه اسمي ميشه براش گذاشت

فكر كنم فهميده بودم كه ارزش هديه‌اي كه اون ميخواد بهم بده خيلي زياده خيلي خيلي

اون هم فهميد كه يه چيزايي فهميدم

گفت: «خوب؟ قبوله؟»

گفتم: «باشه! به روي چشم» (ولي نفميدم) «حتما بهت ثابت ميكنم» (ولي نميدونستم دارم كاري رو قبول ميكنم كه . . .)

لبخندي زد آميخته‌اي بود از . . . نميدونم

شايد اميد . . .

شايد نگراني از آينده . . .

شايد ترحم . . .

شايد لذت رسيدن به هدف . . .

شايد نشانه حمايت . . .

شايد رضايت . . .

شايد . . .

. . . نميدونم

من هم بهش لبخند زدم

ولي ميدونم مال من نشونه چي بود: «عشق»

نميدونيد بعد از اينكه من قبول كردم چي شد!

انگار همه جا بهم ريخت

انگار همه منتظر بودن من قبول كنم و . . .

انگار ميدونستن! و آماده تغيير داده شدن بودن!

ولي اونها ديگه اصلاً برام مهم نبودن

بهشون توجهي نكردم

رو كردم به اون و پرسيدم: «خوب فرمانرواي قلبم! حالا بايد چيكار كنم؟»

كتابي رو بهم نشون داد و گفت: «بيا يگانه من! تو اين همه چيو "براي تو" نوشتم»

(اين يعني اون ميدونست كه من قبول ميكنم و منتظر بود)

خيلي قشنگه كه يكي هم آدمو دوست داشته باشه هم بشناسدش 

از نگاهش فهميدم كه اون كتاب مال منه و اون ميخواد كه بهم برسوندش

ولي همينكه خواست كتابو بهم بده يهو يه آتيشي اومد و بينمون قرار گرفت...

 

...

قشنگه... مگه نه...؟!! تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 13:33  توسط مسافر کوچولو  |