تبليغاتX
مسافر کوچولو - من(4)

مسافر کوچولو

ادبی

....

ولي همينكه خواست كتابو بهم بده يهو يه آتيشي اومد و بينمون قرار گرفت

....

ترسيدم

ولي نه از آتيشه!

از فاصله‌اي كه بينمون افتاده بود

گفت: «نترس عزيزم الان درستش ميكنم»

و فقط يك آن بود

ديدم آتش حسادتي كه بقيه موجودات درست كرده بودن نابود شد

گفتم: «قهرمان پاكيها چقدر راحت اينكار رو كردي!

خوب بقيه زشتي‌ها رو هم همينطوري نابود كن»

گفت: «نميشه عزيزم»

گفتم: «پس چرا اين دفعه شد؟»

گفت: «آخه تو فقط منو خواستي

تو اون يك آن قلبت فقط براي من تپيد

فقط نگران دوري از من شدي

نگران خودت نبودي

من هم براي قلب تو اين كار رو كردم»

. . .

با تمام وجودم گفتم دوستت دارم!

خيلي قشنگ خنديد

كتابو بهم داد 

من هم با احترام تمام ازش گرفتم

روش نوشته شده بود:

"قرآن"

گفتم: «. . . ؟»

گفت: «يعني چيزي كه ارزش خونده شدن رو داشته باشه البته براي تو

توي اون نوشتم كه بايد چيكار كني

هر سؤالي داشته باشي توش جواب دادم

البته خودت بايد سعي كني جواباتو پيدا كني»

گفتم: «اگه سعي كردم و نتونستم؟»

گفت . . نه انگار بهم تلقين كرد . . نه نه به يقين رسوندم كه: «كار براي تو نشد نداره!»

شيطوني كردم و گفتم: «حالا بايد حرف تو رو گوش كنم يا از روي اين كتاب عمل كنم؟»

با حالتي كه مركب بود از حوصله و شكيبايي و مهربوني و دلسوزي يه صفحه‌اي از كتاب رو بازكرد 

جمله‌اي از تو اون صفحه رو خوند:

«سرپرست شما خدا و رسول او و صاحبان امر شما هستند همان كساني كه در حال ركوع ذكات ميدهند»

بعد با متانت گفت: «حرف اينا رو بايد گوش كني»

يه خورده فكر كردم ديدم . . .

خدا رو كه ميشناسم

ولي رسول و صاحبان امر ديگه کین؟

اون داناي آشكار و نهان از چشام فهميد كه تو چه فكريم

گفت: «منو كه ميشناسي؟»

گفتم: «بله سرورم!‌ تو رو نشناسم كيو بشناسم؟»

خنديد و گفت: «بقيه‌شم به موقع بهت ميشناسونم»

گفتم: «چشم صبر ميكنم تا موقعش»

. . .

گفتم: «خوب حالا بايد از كجا شروع كنم؟»

گفت: «تو دوست داري از كجا شروع كني؟»

فكر كردم و گفتم: «. . . يه جايي باشه كه . . تنها باشيم . . . اينا كه هيچي نميفهمن نباشن . . . فقط منو تو باشيم»

(از نگاش معلوم بود كه داشت قند تو دلش آب ميشه)

گفت: «دوست داري من بهت امكاناتشو بدم كه خودت همچين جايي رو درست كني؟»

گفتم «تو كه بهتر بلدي»

با تاكيد گفت: «من دوست دارم تو اين كار رو بكني»

فهميدم چي ميخواد گفتم: «چشم»

...

به خدا سر کاری نیست...

من خودم هر روز که این مطلب رو تایپ می کنم... کلی لذت می برم...دست نوییسنده ی اصلی ش درد نکنه...

تا بعد...

یا حق...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:9  توسط مسافر کوچولو  |