...
با تاكيد گفت: «من دوست دارم تو اين كار رو بكني»
فهميدم چي ميخواد گفتم: «چشم»
...
با ذوق و شوق گفت: «خوب شروع كن عزيزم»
نگاهي به اطرافم كردم و سعي كردم راحتترين جا رو براي شروع انتخاب كنم
يه جايي كه راحت بشه تغييرش داد
مكان خيلي وسيعي هم نباشه كه نتونم كنترلش كنم
گشتم و گشتم تا يه سياره كوچولويي رو پيدا كردم
جاي آروم و قشنگي به نظر ميرسيد
به محبوبم گفتم: «اونجا رو انتخاب كردم»
با نگراني پرسيد: «زمين!!!؟؟؟»
گفتم: «مگه چشه؟ . . اگه دوست نداري يه جاي ديگه رو انتخاب ميكنم؟»
گفت: «آخه اونجا پر از تغيره خيلي برات سخته كه اونجا رو تحمل كني»
(واي چقدر شيرينه كه معشوقت برات نگران شه و تو ببيني!)
من هم خواستم كم نيارم و بهش ثابت كنم كه خيلي خيلي دوستش دارم
گفتم: «اصلا مهم نيست . . برام كاري نداره . . من براي تو خيلي راحت ميتونم هر كاري انجام بدم!»
دوباره لبخند زد
از اون لبخندهاي . . . معني دار
و گفت: «باشه
بيا عزيزم اين هم اون چيزهايي كه لازمت ميشه :
(يه عالمه قطبنما داد بهم و با حوصله شروع كرد به توضيح دادن:)
123999 پيامبر براي پيدا كردن مسيرت خيلي ميتونن كمكت كنن»
بعد با دقت تمام يه قطبنماي ديگهاي رو كه خيلي با بقيه فرق ميكرد و انگار از همهشون مجهزتر بود و داد بهم و گفت:
«خيلي بايد مواظب اين يكي باشي»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «اين با اونها فرق ميكنه امكانات همه شونو داره تازه از قدرت اينه كه اونا كار ميكنن»
گفتم: «مهربانم! پس اگه فقط اينو بهم بدي كافيه ديگه؟»
گفت: «آخه نازنينم! تو هنوز كار با اينو بلد نيستي بايد مدتي با اونا كار كني تا ياد بگيري»
بازم شرمنده شدم
از عجول بودنم
و اون محبت بي انتها براي اينكه از ناراحتي درم بياره با زيباترين لبخند آفرينش دستشو گذاشت رو شونم و گفت:
«بقيه شو بگم؟»
با شرم و حيا گفتم: «بفرماييد»
بعد يه حلقه دستبند بهم داد كه 11 تا نگين داشت
اولش فكر كردم هر كدومشون يه رنگن و با هم فرق ميكنن
ولي بعد كه با دقت بيشتري بهشون نگاه كردم
ديدم همشون يه رنگن و هيچ فرقي با هم نميكنن
حلقه قشنگي بود
گفت: «اينو بذار تو دست راستت»
دوست داشتم توضيح بده ولي ميترسيدم باز هم يه چيزي بگم كه . . .
و اون كه از من به من نزديكتره گفت:
«بهونه قشنگ من براي خلقت! بگو . . دوست دارم باهام حرف بزني»
ولي بازم روم نشد چيزي بگم
ولي اون گفت: «سكوتتو هم دوست دارم»
(همون لحظه يه مقايسهاي كردم كه ببينم من هم سكوتشو دوست دارم يا نه؟ و ديدم:
من تحمل سكوتشو ندارم !
اگه اون باهام حرف نزنه نابود ميشم!
آخه من به اون محتاجم!
ولي اون . . . به من مشتاق!)
داناي نهانم خودش شروع كرد به توضيح دادن در مورد اون حلقه :
«ببين عزيزم اين حلقه براي زمانيه كه ديگه نتوني از قطبنماها استفاده كني
اين حلقه خودش راهو بهت نشون ميده
نور نگينهاش تو رو به هدفت ميرسونن
بايد با دل پاكت خوب نگاه كني تا ببيني چي ميگن»
يه حس عجيبي در مورد اون حلقه پيدا كردم
انگار مادرم بود
انگار ميتونست سنگ صبورم باشه
انگار . . نميدونم
ولي مثل يه مادر مهربون . . نه بيشتر
دوستش داشتم
بوسيدمش و تو دست راستم گذاشتمش
دوباره به روي زيباترين اول نگاه كردم
منتظر بودم بازم اگه چيزي لازمه بهم بگه
آخه نميدونيد چقدر لذتبخشه شنيدن حرفهاي محبوب!
اون هم چند لحظه خيره بهم نگاه كرد
انگار ميخواست چيزي خاصي رو ببينه
انگار منتظر چيزي بود
انگار ميخواست كه من بخوام
بخوام كه بگه
و من خواستم
گفتم كه بگه
و اون گفت:
...
فکر کنم سکوت کنم بهتر باشه... تا ادامه...
یا حق...
