...
انگار ميخواست كه من بخوام
بخوام كه بگه
و من خواستم
گفتم كه بگه
و اون گفت:
...
«مقصود من!
يه چيزي رو براي روز مبادا نگه داشتم»
(كم كم داشت غمگين ميشد)
خيلي با تاكيد ادامه داد :
«يه ظرف بلوريه كه توش مادهايه كه يه جور عصارهاس
(مستقيم به چشام نگاه كرد و با مهربوني گفت)
عصاره همه اين چيزهاييه كه تا حالا بهت نشون دادم
عصاره قدرت من
قدرت منو داره»
(با دلسوزي بغلم كرد و گفت
«عزيز دلم! هر وقت احساس كردي غصهها بهت حمله كردن و دارن قلب پاكتو فشار ميدن
از اون عصاره بنوش و نيرو بگير و باهاشون مبارزه كن
اون شكست ناپذيره»
نميدونستم چرا لرزيدم
ولي اون ميدونست چرا
من با نگاهم ازش پرسيدم ولي جواب نداد
اينو هم نميدونستم چرا
ولي خوب اون ميدونست
فكر كردم حتما همينجوري خوبه ديگه
(ولي الان ميدونم . .
كاش به اون لرزش توجه كرده بودم . .
كاش به جواب ندادنش توجه كرده بودم . .
كاش . . . )
صداي نافذش حرفهاشو تا عمق ذهنم حك كرده بود
منتظر بودم
منتظر بودم كه اون باقيمانده رو بهم بده
ولي اون هم منتظر بود
از نگاش فهميدم كه منتظره كه من بخوام
من هم واقعاً خواستم
اون هم دادش بهم
من هم با همه وجودم تحويلش گرفتم
گفت: «يادته يه كسايي رو بايد بهت ميشناسوندم؟»
گفت: «همينا بودن!»
گفتم: «. . . ؟»
گفت: «اون قطبنما آخريه رسول من بود و اون نگينهاي روي دستبند هم امامان تو هستن به اضافه عصاره قدرتم كه با اون ميتوني زمينو تبديل كني به اون چيزي كه ميخواي»
من هم انداختمش دور گردنم تا هميشه ببينمش
تا بتونم بيشتر از بقيه مراقبش باشم
همه لوازمو با خودم برداشتم
آماده شدم
بعد يه بار ديگه مشام دلم رو از عطر در كنار اون بودن پر كردم
ولي دلم بيشتر ميخواست
اصلا اون يه جوريه كه هرچي بيشتر بهش نزديك باشي بيشتر دلت ميخواد كه بهش نزديك باشي!
محبوب قلبم اينو از نگاه خواهانم خوند
دستاشو باز كرد تا براي آخرين بار همديگه رو بغل كنيم
من هم مثل . . . مثل . . . مثل خودم
خودمو تو آغوش گرمش رها كردم
(با خودم عهد بستم كه هيچ وقت اون لحظه رو فراموش نكنم ولي الان . . . نميتونم درست بيادش بيارم)
رومو برگردوندم و خواستم به بقيه پز بدم كه تو بغل اونم
كه يهو محكم سرمو چسبوند به خودشو گفت: «مواظب باش!»
پرسيدم: «چي شده؟»
با اشاره نيزههاي زهراگين غرور رو بهم نشون داد
نگاهي بهم كرد كه تركيبي بود از دلسوزي و سرزنش و مهربوني
من هم خجالت كشيدم كه دوباره دسته گل به آب دادم
. . .
دست رو سرم كشيد و براي دلداريم گفت:
«عيبي نداره عزيزم! الان كه پيش هميم . . . اون هم كه نتونست اذيتت كنه»
بعد پيشانيمو بوسيد و گفت: «پس ديگه غصه نخور»
سرخ شدم
نميدونستم چي بايد بگم
سرمو انداختم پايين
دستشو آورد زير چونهام و سرمو بالا آورد و گفت: «من باهاتم»
و لبخند زد
...
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوا داران کویش را چو جان خویشتن دانم
علی علی...
یا حق...
