...
دستشو آورد زير چونهام و سرمو بالا آورد و گفت: «من باهاتم»
و لبخند زد
...
من هم با خجالت لبخند زدم
ولي مال اون قشنگتر بود
دوست داشتم دوباره بغلش كنم و بعد از هم جدا شيم
باز هم از نگام خوند چي ميخوام و دستهاي مهربونشو باز كرد
اين بار اشتباه قبلي رو نكردم (و اين يعني تا اون موقع عاقلانه عاشق بودم)
همينكه خواستم ازش جدا شم از همون لحظه اول احساس كردم دلم براش تنگ شده
و اون كه فرمانرواي دلم بود اينو فهميد
گفت: «من هميشه به يادتم . . . حتي اگه تو منو فراموش كني»
با تاكيد گفتم: «من هيچ وقت فراموشت نميكنم!» (ولي كردم)
لبخند زد . . يه لبخند عالمانه
حالا بايد از هم جدا ميشديم
ولي وقتي ديد كه من دوست ندارم خودم ازش جدا شم
به زمينيها اشاره كرد كه بيان و منو ببرن
اونا هم مثل ابزارهاي بياحساسي كه دست كسي باشن اومدن و منو بردن به زمين
نميدونيد چقدر گريه كردم
تا چند ماه فقط با گريه حرف ميزدم
ولي بعد فهميدم كه اين راهش نيست و شروع به حرف زدن كردم
چون مدت زيادي حرف نزده بودم نميتونستم خوب حرف بزنم
ولي هنوز هم دلم پيش اون بود
زمينيها كه ديدن اصلا تحويلشون نميگيرم شروع كردن دور و برمو گرفتن :
· نسيم ميومد و ميبوسيدم و ميرفت تا شايد بتونه جاي بوسه اونو از رو صورتم پاك كنه
· زمين كه ميدونست من چقدر دونستن و دوست دارم هر روز يه چهره جديد از خودشو بهم نشون ميداد
· اقيانوس سعي ميكرد خودشو مثل اون بياتنها نشون بده
· رودها تظاهر ميكردن كه مثل اون هميشه زندهاند
· مرداب هيچ وقت حرف نزد تا فكر كنم سكوتش به سنگيني سكوت معشوقمه
· كوهها با غرور قدرتشونو به رخم ميكشيدن
· و . . . و . . . و . . .
ولي وقتي ديدن كه اين كاراشون هيچ فايدهاي نداره طوفان بلاي خشمگيني درست كردن كه مثل غم بود
و فرستادنش سراغم
طوفان اومد و با عصبانيت بهم گفت: «ببينم خدات ميتونه مثل من بترسوندت؟»
واقعاً ترسيده بودم
نميدونستم چي بايد بگم آخه هيچ وقت محبوبمو عصباني نديده بودم
. . .
پس گول خوردم
هر چي قطبنماها سر و صدا كردن گوش نكردم
تا اينكه خراب شدن
نه كه نخوام گوش كنم از طوفانه خيلي ترسيده بودم (ميدونم اين يه بهونه اس)
طوفان خنديد خيلي زشت و وحشتناك
زمينيها كه ديدن تونستن منو از منبع انرژيم جدا كنن دوباره كارشونو شروع كردن
نسيم و زمين و اقيانوس و رود و مرداب و كوه و گل و درخت و خورشيد و ماه و ابر و . . .
همهشون دست به دست هم دادن تا منو ازش جدا كنن
و من . . .
به آسمون نگاه ميكردم ولي . .
ولي بجاي اينكه آبي آسمونو ببينم
يا از بلنداش بلند نظري رو ياد بگيرم
فقط خودمو ميديدم
كاملا حواسم به خودم پرت شده بود
غرور داغونم كرده بود
يا وقتي سرمو پايين ميگرفتم و به خودم نگاه ميكردم بجاي اينكه . . .
بجاي اينكه به فكر حقيقت خودم باشم . . .
بجاي اينكه . . . حواسم به خودم باشه
همه حواسم به اين بود كه بقيه دارن چيكار ميكنن
با چشمهام همه ريز و درشت كارهاشونو بررسي ميكردم
داشتم از حسادت ميسوختم
هرچي قطبنماها سعي كردن بهم بفهمونن كه دارم اشتباه ميكنم . . .
ولي نميفهميدم
بالاخره هم خسته شدن و رفتن
تلاشهاي آخرينشونو فراموش نميكنم
بهم التماس ميكرد كه حرفشو گوش كنم
دست آخر هم كه ديد حرفهاش فايدهاي نداره و من همچنان گرفتارم از تمام انرژيش استفاده كرد تا بهم بگه:
«از حلقه ولايت كمك بگير و بقيه الله رو فراموش نكن»
آدم وقتي ميتونه مشكلشو حل كنه كه اول قبول داشته باشه كه مشكلي داره
ولي من تو همين اوليش مونده بودم
نميدونستم تو چه باطلاقي گير افتادم
دل خدا به حالم سوخت
واي كه چه قلب مهربوني داشت
با اينكه كاري رو كرده بودم كه اون دوست نداشت بازم به فكرم بود
و اون بود كه منو دوباره از تاريكي نجات داد
«سپاس خدايي را كه ما را به اين راه (راست) هدايت كرد و اگر او ما را هدايت نميكرد ما خود هدايت نميافتيم»
به خودم اومدم :
چرا بايد زخمي نيزههاي غرور باشم؟
مگه وقتي خدا اين روح پاك و ملكوتي رو بهم داد سالم نبود؟
مگه يادم رفته همه به من حسودي ميكنن؟ (پس من نبايد به اونا حسوديم بشه)
چرا بايد وجود نازنينمو بسوزونم؟
. . .
اينجا بود كه احساس كردم به يه قطبنما احتياج دارم
ولي با بيفكري همه شونو از دست داده بودم
ياد حرف آخرينشون افتادم
از حلقهاي كه تو دست راستم بود كمك گرفتم
اونا هم راه رسيدن به معبودو بهم نشون دادن
الان كه فكر ميكنم ميبينم حرفهاشون درست بود
ولي چون مدتي بود كه از معبودم دور مونده بودم حال و هواي در راه اون بودنو فراموش كرده بودم
اونا رو هم از دست خودم خسته كردم
بس كه غرغر كردم سرشون!
آخه انتظار داشتم كه مثل قطبنماها عمل كنن
ولي اونا كه قطبنما نبودن . . .
اونا هم وقتي ديدن كه حاضر نيستم درست به حرفاشون گوش كنم و فقط اون قسمتي از حرفاشونو كه خودم (من) دوست دارم عمل ميكنم
خوب . . . خسته شدن ديگه!
(و الان هم خودم از دست خودم خسته شدم)
نميدونيد چقدر سعي كردن دوباره به يادم بيارن كه چي بودم
واي از دست اين "من"!
كاش ارزش زمان رو ميدونستم
كاش زود تر به خودم مي اومدم
كاش . . . كاش . . . كاش . . .
واي چقدر از حسرت خوردن بدم مياد
. . .
اما حالا كه فهميدم نه حالا كه يادم اومده (آخه قبلا ميدونستم ولي فراموش كرده بودم) بايد . . .
بايد بي چون و چرا قدم تو راهش بذارم!
حالا كه يادم اومده اون چقدر لطيف و دل نازكه!
حالا كه يادم اومده چه خودخواهي شيريني داره!
حالا كه يادم اومده چقدر خودخواهيشو دوست داشتم!
و حالا كه خودخواهيشو دوست دارم!
. . .
حالا . . . گمش كردم!
اولش فكر كردم خدامو گم كردم
واسه همين صداش كردم
با آهي از ته دلم . . با گريههايي كه با خودم به اين دنيا آورده بودم . . داد زدم:
«خداااااااااااااا كجايــــــــــــــــــــــــــي؟
دلم برات تنگ شده!
خيلي چيزا رو فراموش كردم ولي . .
در آغوش تو بودنو نه!
تازه فهميدم كه : "دلم تو رو ميخواد"
من غرق گناهم . . من ناپاكم . . من تو رو فراموش كردم . درسته!
ولي دلم كه نه!
داره منو ميكشه
خيلي كوچيك شده همهاش هم به خاطر اينه كه من بينتون فاصله انداختم
پس بيا و منو از بين ببر!
تا دلم به تو برسه و تو به دلم!
ميدونم كه هردوتون همديگه رو دوست دارين و من اينجا يه مزاحمم
منو نابود كن تا به تو برسم
كجايي آرام جانم؟
خدااااااااااااا كجايــــــــــــــــــــي؟»
. . .
و اون مهربون جوابمو داد
اصلا انتظارشو نداشتم
اولش صداشو نشنيده گرفتم
آخه ميدونستم كه اگه فكر كنه كه نميشنوم اونوقت خودشو هم بهم نشون ميده
. . .
و اون خودشو بهم نشون داد نميدونم چرا اونقدر زود جوابمو داد
با اون كارايي كه من كرده بودم . . .
وقتي زود جواب دادنش متعجبم كرد بهم گفت:
«اگه ميدونستي كه چقدر دوستت دارم و دلم برات تنگ شده . . .
از مادرت هم ميگذشتي و به سمت من پرواز ميكردي!»
(زمين مادر من بود)
. . .
وقتي اين حرفو زد ديگه تحمل تو اين شرايط بودنو نداشتم!
ميخواستم همون موقع پرواز كنم!
بهش گفتم:
«محبوب من! با توام!
ميشنوي؟
ميخوام به سمت تو پرواز كنم!»
واي چقدر قشنگ حرف ميزد!
درست مثل معلمي كه وقتي شاگردش چيزي رو فراموش ميكنه لبخند ميزنه و دوباره به يادش مياره با شكيبايي جواب داد:
«تنهاي من!
من هم خيلي دوست دارم كه تو پيشم باشي!
ولي . . قبلا كه بهت گفته بودم نازنينم!
تا تو نخواي نميشه!»
گفتم: «من كه ميخوام!»
عزيز دلم گفت:
«نه عشق من! هنوز اونطوري نخواستي!»
گفتم: «چه طوري؟»
گفت: «يادت نيست؟ . . كار براي تو نشد نداره!
نازنينم!
اگه همونطوري كه كتاب راهنماتو خواسته بودي . . اينو هم ميخواستي حتما برات جور ميشد!»
حسابي شرمنده شدم
آخه حق با اون بود
من در واقع اونو نميخواستم
ميخواستم از اين شرايط نجات پيداكنم
وقتي سرمو انداختم پايين
مثل اون دفعهاي دستهاي لطيفشو آورد جلو و سرمو بالا آورد و گفت:
«ولي من همينطوري هم قبولت دارم»
بيهوش شدم
آخه اون چرا اينقدر منو دوست داشت؟
هنوز هم نميدونم
من اينهمه بدي كردم و اون . . .
. . .
وقتي بيهوش شده بودم با بارون رحمتش دست رو صورتم كشيد و به هوشم آورد
ولي من يادم رفت ازش تشكر كنم
(چون به زير سايه محبتش بودن عادت كرده بودم)
واي . . . نميدونم چطور منو در ملك هستيش تحمل ميكنه؟
اگه من جاي اون بودم . .
. . .
ولي چه خوب شد كه من جاي اون نيستم
آخه دوست دارم كه داشته باشمش!
دوست دارم كه دوستش داشته باشم!
پس اون بايد باشه تا دوستش داشته باشم!
. . .
من ساكت بودم
مهربونم دوباره گفت: «هر وقت كه به سمت من بياي آمادهام . . .»
خواست ادامه بده كه من نذاشتم
آخه ميدونستم اگه ادامه بده از خجالت آب ميشم
با شرمندگي بهش گفتم: «ميخوام اعتراف كنم . . .
كه نميتونم اونطوري كه بايد ازت تشكر كنم كه دوباره منو قبول كردي»
انگار به آرزوش رسيده باشه گفت: «ولي به نظر من الان به بهترين شكل ازم تشكر كردي
من اعتراف قلبيتو از همه چي بيشتر دوست دارم»
با تمام وجودم گفتم: «من فقط مال تو بودنو دوست دارم!»
بهم لبخند زد
خيلي وقت بود كه از اون لبخندها نديده بودم
شايد اگه دوباره بهم لبخند نميزد خاطره لبخندهاشو فراموش ميكردم
لبخندهاي . . . معني دار شو
پر از شادي شدم و بهش گفتم:
«ازت متشكرم كه هستي!
ازت متشكرم كه ميدونم كه هستي!
ازت متشكرم كه هنوز هم دوستم داري!
ازت متشكرم كه دوستت دارم!
ازت متشكرم كه ميتونم بگم ازت متشكرم!
ازت متشكرم . . بخاطر همه چيز!»
اينارو گفتم ولي احساس كردم كه هنوز يه چيزيو نگفتم
نگاش كردم
اون هم منتظر بود
. . . يادم اومد :
«ازت متشكرم كه ميدونم كه نميتونم ازت تشكر كنم!»
دوباره لبخند زد
از اون لبخندهاي معني دارش كه هرچي بيشتر حسش كني بيشتر دوستش داري
. . .
احساس كردم كه اون با همه بزرگيش دوباره مال من شده
دلم ميخواست يه كاري كنم كه اون هم خوشحال شده باشه
داشتم به اين فكر ميكردم كه صدام كرد:
«عاشق!»
(انگار بعد از مدتها كسي منو به اسم واقعيم صدا كرده باشه) جواب دادم: «جانم!»
با صداي قشنگش گفت يادته براي چي رفتي زمين؟
يادم رفته بود
يه خورده فكر كردم يادم نيومد
بهش گفتم: «يادم نمياد . . اونو ولش كن . . من الان دنبال يه چيز ديگهام
. . . ميخوام يه كاري كنم كه . . . بهت ثابت كنم . . نه تو كه خودت ميدوني
. . . ميخوام يه كاري كنم كه به خودم و بقيه ثابت كنم كه فقط تو رو دوست دارم
نه نه . . يه چيز ديگه ميخوام
. . . ميخوام يه كاري كنم كه تو رو خوشحال كرده باشم . . .
آره همينو ميخوام»
داشت قند تو دلش آب ميشد
داشت بال در مياورد
سرخ شده بود
با متانت گفت:
«خوب فدات شم تو هم واسه همين رفته بودي زمين»
باورم نميشد
يعني يه زماني اينقدر عاقلانه عاشق بودم؟
. . .
بهش گفتم: «خوب دوباره هم اين كار رو ميكنم»
گفت: «عزيزم ميتوني اين كا رو بكني ولي نه دوباره»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «آخه اصلا دوبارهاي دركار نيست اين اولين بارته اگه بتوني»
نميدونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت
خوشحال از اينكه من اولين هستم
يا ناراحت از اينكه تا حالا نتونستم اين كار رو بكنم
سرمو انداخته بودم پايين ميخواستم بهم بگه كه چيكار بايد بكنم
دوباره سرمو بالا آورد و گفت: «دلم ميخواد هميشه نگاهت رو به من باشه»
سرخ شدم و هيچي نگفتم
دوباره خودش گفت: «بپرس»
با بيچارگي پرسيدم: «بايد چيكار كنم؟»
با خيال راحت و باحوصله تمام گفت: «چشم! دوباره بهت ميگم :
الان كه هيچ نيرويي نداري وقتشه كه از "بقيه الله" كمك بگيري!
همونيكه گذاشته بودمش براي روز مبادا!»
. . . يادم اومد
گفتم: «همونيكه گذاشته بودمش تو گردنم؟»
گفت: «آره عزيزم تو الان به اون احتياج داري»
نميدونستم چرا به اون احتياج دارم
آخه فكر ميكردم كه خودم ميتونم
بهش گفتم: «ولي خودم ميتونم هنوز احتياجي به اون ندارم
ميخواي واست شعر (نماز) بخونم؟»
حالتي به خودش گرفت كه فهميدم ميخواد يه جوري پيشنهادمو رد كنه كه بهش گفتم:
«ميخواي واست يه خونه (كعبه) درست كنم؟»
بازم همون حالتو به خودش گرفت و خواست چيزي بگه كه من دوباره گفتم:
«ميخواي كاري كنم همه جا فقط حرف از تو باشه؟»
بازم خواست حرفي بزنه كه من دوباره نذاشتم و گفتم:
ولي اينبار اون جلومو گرفت و گفت: «ولي من كه اينارو نميخوام»
گفتم: «پس چي ميخواي؟»
با ناز گفت: «من يه چيز ديگه ميخوام»
من هم با همه نيازم گفتم: «خوب اون چيه؟ . .»
با طنازي گفت: «من دلتو ميخوام . . همه چيز مال تو ولي اونو بده به من»
همينكه اينو گفت احساس كردم ديگه نميتونم دلمو كنترل كنم
مثل آهني كه به سمت آهنربا كشيده ميشه داشت از من جدا ميشد و پرواز ميكرد
به سختي جلوشو گرفتم
آخه فكر كردم . . خوب . . بالاخره اختيارش بايد دست من باشه ديگه
(ولي الان پشيمونم كه جلوشو گرفتم)
دل بيچاره من كه از قبل بخاطر حماقتهام نازك شده بود . . .
و وقتي كه من هم جلوشو گرفتم ديگه . . نتونست طاقت بياره و شكست و هزار تيكه شد
نميدونستم بايد چيكار كنم
فكر ميكردم كه ديگه قبولش نميكنه
ولي مهربونم اصلا ناراحت نشد
تازه خوشحال هم شد
بهم گفت: «عيبي نداره خودتو ناراحت نكن شكسته شو بيشتر دوست دارم»
گفتم: «. . . ؟»
گفت: «آخه بخاطر من شكست . . . ميتوني ازش ياد بگيري»
من هم ازش ياد گرفتم و خواستم همون موقع پيشكشش كنم
ولي جمع كردنش خيلي سخت بود
به زحمت جمعش كردم تو دستام و گرفتمش جلو صورتم و گفتم:
«بفرماييد هموني كه ميخواستي»
با لطافت گفت: «بله همونيه كه من ميخواستم ولي من همه شو ميخواستم هنوز يه تيكههايي ازش رو زمين افتاده»
واي چقدر ظريف و دقيق بود
از زياده خواهي و جاه طلبيش خيلي خوشم اومد
من دوباره شروع كردم به جمع كردن اون تيكه هايي كه هنوز رو زمين بودن
ولي نميشد
هنوز هم نشده
بهش گفتم: «نميتونم»
با مهربوني گفت: «ديدي عزيزم من كه بهت گفته بودم . . تو الان ضعيف شدي بايد نيرو بگيري»
گفتم: «خوب تو بهم نيرو بده»
لبخند زد و گفت: «عزيز دلم تو الان ضعيفتر از اوني كه بتوني از من نيرو بگيري»
با بيچارگي پرسيدم: «پس بايد چيكار كنم؟»
گفت: «خوب الان وقتشه كه از بقيه الله كمك بگيري»
من هم دست بردم به گردنم تا از آخرين اميد استفاده كنم
. . . ولي نبود . . .
باورم نميشد كه اونو هم از دست داده باشم
دلم ريخت
بهش گفتم: «پس چرا نيست؟»
گفت: «حتما جايي جاش گذاشتي»
گفتم: «كجا؟»
گفت: «دوست دارم خودت پيداش كني»
گفتم: «تو كمكم نميكني؟»
گفت: «تو بايد بخواي»
گفتم: «من كه ميخوام»
با ناز گفت: «نه . . از اون خواستنها!»
. . .
موندم چي بگم آخه اونقدر از گم كردن بقيه الله ترسيده بودم كه اصلا نميتونستم خوب فكر كنم
يهو يادم اومد كه قبلا بهم گفته بود كه بقيه الله عصاره قدرتشه
با خودم فكر كردم شايد چيزي از مهربونيش هم تو خودش داشته باشه
اينو از محبوبم پرسيدم
گفت: «آره خليفه من روي زمين!
اون عصارهاي از وجود منه»
گفتم: «پس اون هم منو دوست داره؟»
گفت: «البته . . خيلي بيشتر از تو»
گفتم: «پس اون هم حتما الان ميخواد كه من پيداش كنم»
گفت: «آره ولي مهم تويي . . تو بايد بخواي»
گفتم: «خوب من كه دارم ميخوام»
گفت: «نه عزيزم همون طوري كه دلت خواست بايد بخواي»
گفتم: «يعني چه طوري؟»
با تاكيد گفت: «يعني خودتو بشكن!
بايد زود اينكارو بكني چون داري ضعيف و ضعيفتر ميشي
هرچي بيشتر بگذره برات سختتر ميشه
و وقتي كه ضعيف بشي ديگه صداي منو هم نميتوني بشنوي
تازه اگه خيلي ضعيف شي ديگه خودتو هم نميتوني بشكني
خودتو بشكن زود»
چند ثانيهاي سكوت كرد تا اين حرفهايي كه گفته بود رو به عمق وجودم ببرم بعد دوباره ادامه داد:
«وقتي حاضر شدي خودتو براي اون بشكني
اون وقت اون بهت كمك ميكنه كه دلتو جمع كني و بديش به من»
حرفاشو تو ذهنم حك كردم
صداش داشت ضعيف ميشد
كه با عجله بهم گفت: «مهم تويي . . .»
و ديگه هيچي نشنيدم
و هنوز هم نميشنوم
و تو زمينيها تنهام
. . .
اونها هيچوقت نميفهميدنش براي همين براشون مهم نيست
ولي من ميدونم با اون بودن چه حالي داره
براي همين الان كه ندارمش . . .
تنهام
. . .
دلم خدا ميخواست هنوزم ميخواد
دلم ميخواست داد بزنم
آخ كه چقدر ضعيف شده بودم
نميدونستم ميتونم خودمو بشكنم يا نه
نميدونستم . . آخه من بقيهالله رو كجا گم كرده بودم
هنوز هم نميدونم . . .
دلم ميخواست يكي به من كمك كنه
داد زدم:
«خدااااااااااااا
ميدونم خيلي بد كردم ولي تو كه خوبي!
ميدونم تا همينجاشم همهاش كار تو بوده!
ميدونم هيچ وقت تنهام نذاشتي ولي من چرا!
ميدونم تو هميشه دوستم داشتي ولي من هميشه نه!
ميدونم خيلي بيشتر از اون چيزايي كه ازت خواستم رو بهم دادي!
ميدونم هر وقت هم ازت چيزي خواستم از سر زياده خواهيم بوده!
ميدونم هر وقت كه چيزي رو ازم گرفتي بعد بهترشو بهم دادي!
ميدونم قبل از اينكه من حرف دلم رو بزنم تو ميدوني كه اون چي ميخواد!
همه اينا رو ميدونم ولي . . .
بايد بهت بگم (با اينكه ميدونم كه ميدوني):
دلم برات تنگ شده!
با اينكه ميدونم هيچ وقت ازم رو نميگردوني ولي دلم ميخواد كه ازت بخوام :
تو رو به خودت كه ازم رو نگردون»
ازش خواستم چون وقتي ازش چيزي ميخوام . . .
همين قدر كه ميخوام و باهاش حرف ميزنم انگار سبك ميشم
الان مدتهاست كه ميخوام ولي . . . هنوز نتونستم . . خودمو بشكونم
نميدونم . . . شايد هنوز كمه
پس كي تموم ميشه
كــــــــــــــــــــــــي؟
. . .
دلم ميخواد زمان به عقب برگرده و وقتي اون ازم ميپرسه:«ميتوني عاشقيتو ثابت كني» بگم: «نه»
دلم ميخواد زمان به عقب برگرده و وقتي اون ميگه: «ميخوام يه هديه خوب بهت بدم» بگم: «نميخوام»
(حتي اگه اون هديه كنار اون بودن باشه)
دلم ميخواد زمان به عقب برگرده و وقتي اون بهم ميگه: «تحمل كردن زمين برات سخته» بگم: «باشه هرگز به زمين نميرم»
. . .
دلم ميخواد تا ابد با اون باشم
ميدونم تو كتاب راهنما نوشته بايد چيكار كنم
ولي نميتونم بفهممش
چون ضعيف شدم خيلي
. . .
ميدونم كه تنها چيزي كه ميتونه بهم كمك كنه بقيه اللهه
ولي من گمش كردم
. . .
بيچاره من!
. . .
بقيه الله اگه صدامو ميشنوي :
بيا!
بهت احتياج دارم
نه نه خيلي بهت احتياج دارم
بيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !
. . .
كـــــــجايـــــــي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
...
من که خیلی به فکر فرو رفتم...
من هم با شما قدم به قدم اینها رو خوندم...
دلم می خواد یه هفته هیچ چی ننویسم و فقط فکر کنم...
انگار منم یه چیزایی داره یادم میاد...اما به خاطر "من"...به خاطر " دلم " چرا حرف خدا رو نمی فهمم یا چرا توجیهش می کنم...؟؟؟؟تا هفته ی بعد خدا نگهدار...